کمکم دارد یک ماه میشود که لندن را با همه شادی و آرامشی و امنیتی که همیشه به من هدیه داده، گذاشتم و آمدم برلین. برای سفر نیامدم. آمدهام که جای «خانه» را عوض کنم. دو سال پیش وقتی از یک سفر سه ساله به لندن برگشتم، فکر کردم که «خانه» را همینجا میسازم. خانه را در گیومه میگذارم برای اینکه معنایش مدام برایم عوض میشود و اگر الان بخواهم تعریفش کنم، نه شبیه تعریف پارسالم است و نه احتمالا شبیه تعریف چند ماه دیگرم. همین الان اگر کسی از من بپرسد کجایی هستی خودم را با تهران و لندن معرفی میکنم. اما یک دفعه به سرم زد که بیایم برلین، آلمانی یاد بگیرم و اینجا را بکنم جایی که هروقت خسته شدم به آن برگردم. راستش هنوز نمیدانم که میشود یا نه؟ اما خب چیزی را از دست نمیدهم. تهران را که ندارم و نمیتوانم داشته باشم. درهای لندن هم که همیشه به رویم باز است و این درهای همیشه بازش یکی از مهمترین نقطههای ثقل زندگیام است.
خلاصه که سه ماه مانده به آخرین مهلت برگزیت و جدا شدن انگلیس از اتحادیه اروپا، بساطم را جمع کردم آمدم برلین و حالا حداقل روی کاغذ، برلینی محسوب میشوم. میخواستم هم از مرزها و دیوارهایی که این جدایی دور بریتانیاییها میکشد رها شوم و هم سبک زندگی آلمانیها و امنیتی که حمایتهای اجتماعی در این کشور بخصوص به افرادی با شغلهای آزاد میدهند به سبک زندگی من نزدیکتر است.
حالا، یک طرف هیجان شناخت این جای جدید و یاد گرفتن زبان آلمانی است و یک طرف دیگر هراس این دوباره ساختن و از صفر شروع کردن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر