سرشبی وسط تمام کردن یک گزارش بلند شدم، همه وسایل کارم، همان دفتر کار سیارم را چیدم در چمدان کوچکه وقتی خیالم راحت شد که همهچیزم جا میشه، نفس راحت کشیدم، لپتاپم را کشیدم بیرون و شروع کردم به ادامه کار. یک صدایی در درونم میگه که من دیگه به یک جا نشینی برنمیگردم. بارم اما هنوز برای همیشه در راه بودن سنگین است. این دو سالی که برگشتم لندن اینقدر خودم را سنگین کردم که با همه چیزهایی که دادم بیرون همچنان سنگینم. باید دوباره برگردم به همان سیستم دو تا شلوار، دوتا پیرهن، دوتا تیشرت، یک دست لباسخواب. برمیگردم. اینقدر شوق در حرکت بودن دارم که فکر کنم بخاطرش هرکاری بکنم و از هرچیزی دل بکنم. یک تمرین خوب برایم این است که ببینم در این مدت برلین بودن چه لباسهایی را میپوشم و هرچه را که نپوشیدم و کم پوشیدم بگذارم و بروم. فعلا ذوق این را دارم که دفتر کارم که اتفاقا خیلی هم مجهز است و جز یک صندلی همه چیز دارد، توی چمدان کوچکه جا شده، انگار یک کمد جادویی باشد که هر جا برسم درش را باز کنم و یک دفتر کار مجهز با میز و کیبرد و دستگاههای ضبط صدا و تصویر و میکروفون و همه چی ردیف شود روی میز.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر