از کابوس‌ها

.
بیشتر از دو ماهه که هر شب خواب‌های مفصل و پر از جزئیات می‌بینم، بعضی‌هاش کابوس و خواب‌های تلخ، اما بیشترش انگار که رفته باشم سینما به تماشای نسخه‌ی اگزجره‌ شده‌ی زندگی خودم و ادمای اطرافم. بعضی‌هاش هم اینقدر خنده‌دار که اصلا نمی‌دونم ذهنم چطوری اینها را ساخته یا دیده. فکر کنم تنها زمان‌هایی که در این دو ماه ذهنم واقعا خاموش شده، وقت‌هایی بوده که «بیگ بنگ تئوری» می‌دیدم، که اونم وقتی چند شب خواب شلدون را دیدم، ترسناک شد. ترسناک برای اینکه ذهنم نمی‌تونه خاموش بشه و به هرچی که گیرش بیاد چنگ می‌اندازه که نخوابه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...