.
تنها چیزی که این روزها می‌دونم اینه که نباید زیر بار این سوگ دفن بشیم. نه فقط بخاطر نجات خودمون و حتی «زندگی کردن». باید از زیر این آوار بیرون بیاییم که بتونیم این ماشین کشتار را متوقف کنیم.

فقط اعدام مجیدرضا و محسن و سید و محمدمهدی کافیه که آدم یک عمر نتونه دوباره روی پاهاش بایسته، فقط آنچه که سر نیکا و سارینا و خدانور و غزال و حدیث و کیان و ... و خانواده‌هاشون آوردن کافیه که تا آخر عمرمون عزادار باشیم، فقط شنیدن شرح‌حال یکی از بازداشت‌شده‌ها از شکنجه‌هایی که تحمل کرده، کافیه که آدم با تک‌تک سلول‌هاش درد بکشه... این‌ زخم‌ها، این زخم‌هایی که لایه لایه روی زخم‌های ابان ۹۸ و دی ۹۶ و اعتراضات ۸۸ و قتل‌های زنجیره‌ای و اعدام‌های ۶۷ و کشتارهای دهه ۶۰ و اعدام‌های اول انقلاب و .... هزار تا جنایت دیگه نشسته و روی قلب‌هامون سنگینی می‌کنه، برای اینکه ما را تا ابد الدهر عزادار کنن کافی هستند. این سوگ برای خیلی از ماها هیچ وقت از بین نمی‌ره. من بعید می‌دونم که چند نسل بعد از ما هم بتونه یک روز بدون رد عمیق غم، شادی کنه. همینطور که خیلی از ما، بچه‌های دهه پنجاه و شصت که تجربه جنگ و اعدام‌های سیاسی را پشت سرگذاشتیم، هنوز رد زخم تازه و سربازش را توی سینه داریم. حتی کسی مثل من، که یکی از نزدیکانش توی اون سال‌های سیاه اعدام نشده و خودش در ۱۸ سالگی با این فاجعه مواجه شده هم از این زخم و سوگش در امان نمونده.

من فکر می‌کنم دست‌کم یک بخش بزرگ جامعه، حتی اگه بخواد هم توان فراموشی این سوگ را نداره و قرار هم نیست که فراموشش کنیم. اما چه کار باید بکنیم که با این بار سنگین اندوه روی قلب‌هامون، از پا نیافتیم؟ چه طور باید همینطور که از این سوگ مثل یک شعله اتش تا روز بزرگ دادخواهی، حفاظت می‌کنیم، زندگی را ادامه بدیم و تا روز قشنگ آزادی، سرپا بمونیم؟

سوگ آبان ۹۸ و انقلاب ژینا، برای خیلی از ماها یک سوگ شخصی شده، برای اینکه به یمن دسترسی به رسانه‌های اجتماعی کشته شده‌های این سرکوب‌ها را می‌شناسیم. انگار که خانواده خودمان باشند. برای من جنس سوگ این شش ماه بیشتر از هرچیزی، شبیه سوگ از دست دادن دایی ۳۲ ساله‌ام بود. دایی را در یک تصادف از دست دادیم، کشته نشده بود، توانستیم پیکر عزیزش را با عشق و اشک به خاک بسپریم و برایش عزاداری کنیم. شیوه مرگش و انچه ما تجربه کردیم هیچ شباهتی به قربانیان جمهوری اسلامی نداشت، اما جنس سوگش همانی است که این روزها تجربه می‌کنم. دایی را که به خاک سپردیم، ۲۱ ساله بودم. بیشتر مثل برادر بزرگترم بود و اولین تجربه من از مرگ کسی که تا همین دیروز مثل سروی استوار بود. دایی را که به خاک سپردیم، فکر می‌کردم هیچ وقت نمی‌توانم دوباره بخندم، یک وقت‌هایی وسط روز طاقتم تمام می‌شد و فقط باید خودم را به سر خاک می‌رساندم. داغش خیلی بیشتر از توانم بود. بعد از دایی من هیچ وقت ان ادم قبلی نشدم. هنوز می‌خندم و بلند هم می‌خندم اما فقط خودم می‌دانم که خنده‌هایم هیچ وقت شبیه قبل نشدند. هنوز گریه کردن برایم سخت است و ترجیح می‌دهم که مثل گربه‌ها به وقت غم و ترس در یک گوشه پنهان شوم و اینقدر زخم‌هایم را بلیسم که بتوانم بیایم بیرون، بعد از دایی اما خیلی وقت‌ها بی‌اختیار می‌شوم و مثل قبل توان کنترل اشک‌هایم را ندارم. ۲۲ سال گذشته اما داغش سبک نشده... ما ولی زندگی کردیم.هرکس بهانه‌ای برای زنده ماندن و زندگی کردن پیدا کرد، من ولی زندگی کردن را از مادربزرگم یاد گرفتم. بچه‌اش را از دست داده بود و داشت می‌سوخت، اما محکمتر از همه بود و حواسش بود که کسی از پا نیافتد. خوب یادم است که اولین عید بعد از دایی بود. هنوز چهلمش نشده بود و من تنها چیزی که از ان روزها به یاد دارم، یک فضای تاریک است. انگار مدام غروب بود و همه چراغ‌ها خاموش. توی تصاویری که از ان روزها به یاد دارم خانه‌مان خالی خالی بود و‌ ما در گرگ‌میش دم غروب دور هم کف زمین نشسته بودیم. انگار وسط بیابان گم شده باشیم.وسط انهمه سیاهی، عزیز، مادربزرگم را می‌بینم که دخترهایش را یکی یکی سرپا می‌کند و می‌گوید که عید شده.



من حتی نمی‌تونم تصور کنم که خانواده‌ها و دوستان‌شان چه کشیده‌اند، منی که انها را فقط از دریچه مانیتورم شناخته‌ام اما ویران شده‌ام. بارها و بارها تکه‌تکه‌های خودم را جمع کرده‌ام، کنار هم چیده‌ام اما فقط این را می‌دانم که باید راهی برای زندگی کردن پیدا کنیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...