کابوس ها خیلی وقته تمام شدند. هنوز یادمه که با چه سختی هرهفته روبروی روانکاوم نشستم و حرف زدم و وسط همه ناامیدیهام از تمام شدن کابوسها٬ یک روزی اومد که تونستم بگم چند ماهه کابوس نداشتم. برای منی که بیشتراز ۵ سال هر هفته و گاه هفته ای چندبار درگیر کابوس بودم این یعنی یک موفقیت.
خوابهایم اما دست از سرم برنمیدارند. برای منی که توی بیداری تمرین فراموشی میکنم٬ این خوابها یعنی آینهای که فکر میکردم شکستمش یا لااقل پنهانش کردم یک جای دور.
روحم تاخیر داره. تاخیرش فقط صبحها نیست که طول میکشه به جسمم برگرده. واکنشهایش هم تاخیر داره. این اضطراب تمام نشدنی و رخوتی که حتی تکان دادن انگشتها را هم گاهی سخت میکنه٬ وقتش الان نیست.
هی بهش میگم که عزیزجان: روزهای سخت را گذروندم. نه که تمام بشن. اما گریه هام را کردم و تو هم تمومش کن.
تموم نمیکنه طبعا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر