یک لحظهای است که بارها و بارها تجربهاش کردم: میرسم به جایی که احساس میکنم دیگه نمیتونم. هیچ چیز اونطوری که من انتظار دارم پیش نمیره و کلمهها و دانش و توانایی که دارم٬ کفایت کاری که میخوام به سرانجام برسونم را نمیکنند. درست همون وقتی که از فرط ناامیدی حتی انرژی تکون دادن انگشتهام را هم ندارم٬ وسط سرچهایی که میدونم من را به هیچ جا نمیرسونن٬ یک نقطه روشن پیدا میکنم و انگشتهام دوباره جون میگیرن٬بدون اینکه یادم بیاد همین چند دقیقه پیش فقط دلم میخواست سر به کوه و بیابان بگذارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر