داره قصه مینویسه و هربار به یکی از کارکتراش دل میبازه. همراهشون میخنده، گریه میکنه، دلش مچاله میشه و بهشون افتخار میکنه. داره قصه مینویسه و گاهی دلش میخواد یک ذره فقط یک ذره قصه را طوری تغییر بده که یکی از آدمهای قصه یک لحظه خنده به لبش بیاد و غصه از دلش بره.... داره قصه مینویسه و هی عاشق اون آدمهایی میشه که آدمهای قصهاش عاشقشون بودن.
داره قصه مینویسه
داره قصه مینویسه و هربار به یکی از کارکتراش دل میبازه. همراهشون میخنده، گریه میکنه، دلش مچاله میشه و بهشون افتخار میکنه. داره قصه مینویسه و گاهی دلش میخواد یک ذره فقط یک ذره قصه را طوری تغییر بده که یکی از آدمهای قصه یک لحظه خنده به لبش بیاد و غصه از دلش بره.... داره قصه مینویسه و هی عاشق اون آدمهایی میشه که آدمهای قصهاش عاشقشون بودن.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر