داره قصه مینویسه و هربار به یکی از کارکتراش دل میبازه. همراهشون میخنده، گریه میکنه، دلش مچاله میشه و بهشون افتخار میکنه. داره قصه مینویسه و گاهی دلش میخواد یک ذره فقط یک ذره قصه را طوری تغییر بده که یکی از آدمهای قصه یک لحظه خنده به لبش بیاد و غصه از دلش بره.... داره قصه مینویسه و هی عاشق اون آدمهایی میشه که آدمهای قصهاش عاشقشون بودن.
داره قصه مینویسه
داره قصه مینویسه و هربار به یکی از کارکتراش دل میبازه. همراهشون میخنده، گریه میکنه، دلش مچاله میشه و بهشون افتخار میکنه. داره قصه مینویسه و گاهی دلش میخواد یک ذره فقط یک ذره قصه را طوری تغییر بده که یکی از آدمهای قصه یک لحظه خنده به لبش بیاد و غصه از دلش بره.... داره قصه مینویسه و هی عاشق اون آدمهایی میشه که آدمهای قصهاش عاشقشون بودن.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر