داره قصه می‌نویسه


داره قصه می‌نویسه و هربار به یکی از کارکتراش دل می‌بازه. همراه‌شون می‌خنده، گریه می‌کنه، دلش مچاله می‌شه و بهشون افتخار می‌کنه. داره قصه می‌نویسه و گاهی دلش می‌خواد یک ذره فقط یک ذره قصه را طوری تغییر بده که یکی از آدم‌های قصه یک لحظه خنده به لبش بیاد و غصه از دلش بره.... داره قصه می‌نویسه و هی عاشق اون آدم‌هایی میشه که آدم‌های قصه‌اش عاشقشون بودن.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...