هفت سالم بود که فهمیدم صدای هواپیما ترس دارد. ظهری بودیم. شیفت صبح تازه تمام شده بود و نیم ساعتی مانده بود تا شیفت ما. مثل همیشه زود رفته بودم و با یکی از بچه ها توی حیاط لی لی بازی می کردیم. صدای غرش هواپیما که آمد فکر کردم رعد و برق است. سرم را که بالا بردم به هوای باران، اول صدای انفجار بود، بعد شیشه های مدرسه که همه با هم می لرزیدند. چند خیابان آنطرف تر را زده بودند. مدرسه خالی بود. چند تا کلاس اول و دومی بودند و یکی از کلاس پنجمی ها و بابای مدرسه. کلاس پنجمی هه ما چند تا را برده بود توی یکی از کلاس ها دستش را حلقه کرده بود دورمان و هی می گفت نترسید الان مامان هامون میان دنبالمون. من و سارا محکم دستهای یخ کرده همدیگه را گرفته بودیم. مامان سارا هیچ وقت نیامد دنبالش. بمب افتاده بود وسط حیاطشان. پدر و مادر و خواهرهاش همه رفته بودند زیر آوار.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...