این را برای جای دیگری نوشته بودم. ولی اینجا هم می گذارم که یادم باشد قرار است دیگر کابوس نرسیدن به خانه خیابان بهار را نبینم. خودم به خودم قول داده ام و مهم هم نیست که احمقانه باشد.
یک کابوس تکراری در این سه سال و چند ماهی که ایران را ترک کردهام، مدام برایم تکرار میشود. میخواهم بروم خانه و نمیشود. راه را گم میکنم، کلید ندارم، پلهها در دست تعمیرند، آقای جوادی،همسایه طبقه پایین اینقدر با من حرف میزند که بیدار میشوم و ..... هر بار یک بهانه است که به خانه نرسم. به خانه خودم و ش ، به خانه خیابان بهارمان.
به گمانم دیشب، این کابوس هم تمام شد. ساعت چهار صبح امروز بیست و دوم خرداد ماه که هراسان چشمم را باز کردم و صدای نفسهای ش و تق تق باران روی شیشهها میگفت که همه چیز فقط یک کابوس بود، چیزی در من تکان خورد. چیزی از جنس همانی که دی ماه 87، وقتی مامورها ریختند به همان خانه بهار و من از هزار فرسنگ دورتر صدای پای شان را روی فرشهای خانهمان شنیدم.
آن روز صدای پاهای آنها به من گفت که دیگر به آن خانه برنمیگردم و دیشب، تفنگی که جلوی در خانهمان ش را نشانه رفته بود و ماموری که دستش را گرفته بود، به من گفت که کابوس نداشتن خانه بهار هم برایم تمام شد.
بخش محافظتی بدنم به کار افتاده و خواسته که من را از شر کابوسهای تمام نشدنی "نرسیدن به خانه" نجات دهد، برای خودش یک کابوس دیگر ساخته که واکسن آن یکی باشد و هرچه خواستن و دلتنگی است از یاد ببرد. یک کابوس با جزئیات دقیق و کمی اگزجره شده با یک پایان هنری و نفسگیر.
برای اولین بار در خوابهایی که به تهران و خانهمان می روم، ش هم با من بود. من طبق روال همیشه خوابهایم پایین پلهها بودم و او رفته بود که چیزی را بیاورد. هراسان که پایین آمد گفت مامورها اینجان، از پنجره همسایه روبرویی ما را نشانه گرفتهاند. اول خندهام گرفت که مگه فیلم پلیسیه جانم، لای در را که باز کردم، لولههای تفنگشان را دیدم که خانه ما را نشان کرده بودند. گفتم بیا فرار کنیم. گفت نمیشه . چطور فرار کنیم؟ کجا بریم؟ ده قدمی ما هستن.
من، فقط یادم است که دستش را گرفتم، در را باز کردم، او سمت دیوار، من سمت مامورها، تا جان داشتم دویدم. یک بار در بیداری به خودم قول داده بودم که نگذارم دیگر هیچ وقت دستشان به او برسد. حالا توی خواب داشتم به عهدم وفا می کردم. نمی دانم چطور از دست آنهمه مامور فرار کردیم. خواب بود دیگر. یک وقت چشم باز کردم دیدم سر اتوبان مدرس هستیم و توی شلوغی مردم گم شدهایم. باید تاکسی می گرفتیم. فقط این را می دانستم که باید برویم آزادی، سوار اتوبوس شویم ، برویم نزدیک مرز، مرز را رد کنیم و یک جای دیگر دوباره از صفر شروع کنیم.
ش هی دستم را می کشید که نمیشه فرار کرد، پیدامون می کنن و من فقط دستش را محکم گرفته بودم. سر اتوبان مثل همیشه شلوغ بود، هیچ ماشینی برایمان نگه نمی داشت. گشت ارشاد چند قدم بالاتر ایستاده بود و من از گوشه چشمم سر تفنگ هایشان را می دیدم و جرات نداشتم رویم را برگردانم. اتوبان مثل همیشه گرفتار ترافیک بود. فکر کردم با اتوبوس برویم. یک لحظه دستم از ش جدا شد. من سوار اتوبوسی شدم که می رفت بالای میدان و ش اتوبوس دیگری که پایین می رفت. التماس راننده می کردم که در را باز کند. می گفتم بیبن من حامله ام الان بچه ام می افته در را باز کن. مرد می خندید و می گفت فقط چاقی. اینقدر داد زدم و به درکوبیدم تا بازش کرد. چشمهایم دنبال ش بود و می ترسیدم صدایش کنم. دراتوبوسی که او سوارش شده بود باز بود هنوز. من را که دید پیاده شد. محکم گرفتمش و بالاخره یک ماشین برای ما ایستاد. یک پیکان درب و داغان سفید. یک مرد دیگر هم با ما سوار شد. جان نداشتم بگویم دربست گرفته ایم. توی دلم گفتم چه بهتر شک نمیکنند. راننده خمار خمار بود، گفت آزادی نمی رود. پرسیدم کجا می روی گفت میدان حر، گفتم باشه برو. فقط می خواستم بروم و فکر می کردم شاید از ترمینال جنوب برویم.
کلاه توسی رنگ ش که دیشب تا موقع خواب سرم بود را دادم بهش که مثلا نشناسندش و خودم، چادر مشکی که نمی دانم چرا سرم بود را سفت گرفته بودم. باید از میدان هفت تیر رد می شدیم. از جلوی مسجد الجواد که روبروی کوچه ما بود و من داشتم از ترس می مردم. ش ساکت ساکت بود. کنار پنجره نشسته بود و چشمهایش را دوخته بود به کف ماشین.
وسطهای کریم خان توی ترافیک گیر کرده بودیم، یکی در ماشین را باز کرد، پلیس بود، دست ش را گرفت و گفت کارت شناساییات را بده.
چند ثانیهای هر دو گیج بودیم، من داشتم سکته میکردم و راه فراری نبود. ش که کارتش را بیرون آورد و توی چشمان پلیس نگاه کرد، از خواب پریدم....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر