.
باید یک قصه بنویسم از این زنی که یک ساله شبها، مخفیانه در تهران زندگی میکنه. دیگه در فرار و هراس نیست اما مراقبه که نامرئی باشه. پریشب برای اولین بار جرأت کرد که حتی یک مصاحبه بگیره و من برای شوقش شادی میکنم.
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر