تعلیق

باید پناه ببرم به چیزی.
 به چی؟ نمی‌دونم. 
نه که مثل اون روز، توی اتاق تراپی، بدونم و نخوام بگم.
 نمی‌‌دونم.
معلقم. بار اولم هم نیست.
 تا به خودم میام، وسط زمین و آسمان دارم تاب می‌خورم. نه محکمی زمین را زیر پایم دارم و نه رهایی آسمان را در دستام.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...