باید پناه ببرم به چیزی.
به چی؟ نمیدونم.
نه که مثل اون روز، توی اتاق تراپی، بدونم و نخوام بگم.
نمیدونم.
معلقم. بار اولم هم نیست.
تا به خودم میام، وسط زمین و آسمان دارم تاب میخورم. نه محکمی زمین را زیر پایم دارم و نه رهایی آسمان را در دستام.