*قبل از سقوط هواپیما نوشته بودمش. بمونه اینجا که یادم باشه از خشم و استیصالی که حتی بلد نبودم با کلمههای درست ازش بنویسم و اینقدر خوب نشد که منتشرش کنیم.
«صدای ترکیدن بغض میاد... داد میزنه، کی این جنایتو از یاد می بره؟ داره جونِ به لب رسیده رو فریاد میزنه.»
سروش لشکری (معروف به هیچکس) در ترانهی «دستاشو مشت کرده»، این روزهای ایران را با این جملات بریده بریده توصیف کرده است. وضعیتی آمیخته با غم، خشم و استیصال که پس از اعتراضهای آبان ۹۸ و سرکوب خشونت بار معترضان، انکار و نادیدهگرفتنش سختتر از قبل شده است.
نشانههای آشکار این وضعیت را بیشتر از هرچیز میتوان در معترضانی دید که در بیش از ۲۰۰ شهر ایران به خیابان آمدند وعلیه طردشدگی و نادیدهگرفتنشان فریاد زدند. این بار اما موج اعتراضها همچون دی ماه ۹۶محدود به حاشیهنشینانِ فقیرشده نماند.
طبقهی متوسط شهری در تظاهرات دو سال پیش، ابتدا با دیدهی تردید به جمعیت به خیابان آمده، نگاه میکرد و پس از آن نیز کمترین همدلی و همراهی را با معترضان داشت. این بار، اگرچه همچنان عمدهی معترضان از حاشیهنشینان کمدرآمد و بیکار بودند اما با رصد کردن آمار بازداشتشدهها و کشتهشدگان و نگاهی به نقشهی پراکندگی تجمعها میتوان نشانههایی از همراهی طبقهی متوسط شهری را نیز مشاهده کرد. از حضور افرادی همچون پویا بختیاری که با انگیزههایی فراتر از مشکلات معیشیتی خودشان به خیابان رفتند و کشته شدند، تا کشیده شدن تظاهرات به مناطق متوسط نشینی همچون نارمک، تهرانپارس و صادقیه در تهران.
همراهی عمدهتر و عیانتر را اما، میتوان در نوشتههای منتشر شده از سوی طبقه متوسطی دانست که دسترسی بیشتری به رسانههای اجتماعی، مطبوعات و نهادهای اجتماعی و صنفی دارد. مروری بر بیانیههای صادر شده از سوی هنرمندان، معلمان، دانشجویان و بازنشستگان، آنچه در شبکههای اجتماعی اینترنتی منتشر شد و همچنین برخی گزارشها در مطبوعات داخل ایران - با در نظرگرفتن تمام محدودیتها و سانسورهای موجود ـ نشان از تلاش برای به رسمیت شناختن این اعتراضها و دیدن و بازنمایی دلایل و ریشههای آن داشت. ریشههایی همچون فقر، بیکاری، فساد اقتصادی – سیاسی، نبود ارادهای برای حل مشکلات، نبود چشماندازی برای بهبود وضعیت و سیاستهای ناپایدار و ناگهانی، گستردگی مشکلات و لاینحل ماندن آنها، نگرانی از شکنندگی زندگی و ناتوانی از تأمین هزینههای اولیه زندگی[1] که منجر به ایجاد موجی از خشم، سرخوردگی و یأس در جامعه شده و شهروندان عاصی را به خیابانها کشانده است.
با این همه، فقط پس از انتشار اخبار سرکوب خشونتبار اعتراضها و کشته شدن صدها تن از معترضان بود که صدای خشمگین و مستأصل طبقه متوسط، بلندتر و رساتر به گوش رسید و در امتداد وضعیت خیابانها قرار گرفت.
این اولین بار نیست که مردم معترض در ایران به خیابان میآیند، کتک میخورند، بازداشت میشوند، کشته میشوند، کشتهشدنشان انکار میشود، قصه کشتهشدنشان وارونه میشود و خودشان مقصر و مجرم و خرابکار قلمداد میشوند. اما شاید اولین باری باشد که مواجهه با چنین سرکوب خشونتباری تبدیل به تجربهی جمعی بخش بزرگی از جامعه شده است.
مواجههای چنان سنگین که مردم از همدیگر بپرسند، آیا دوباره میشود مثل قبل خندید؟ جشن گرفت و زندگی کرد؟
شبیهترین وضعیت به این روزها، شاید پاییز ۱۳۶۷ باشد که خبر اعدام دستهجمعی نزدیک به پنجهزار زندانی سیاسی به خانوادههایشان داده شد. این آوار خشم و غم اما در آن زمان از دایرهی محدود خانوادهها و نزدیکان اعدامشدگان و فعالان سیاسی مخالف حکومت فراتر نرفت. بسیاری از مردم تا سالها از این اعدامها با خبر نشدند، برخی از کسانی که خبر به گوششان رسید، آنقدر ترسیدند که حتی از هرگونه ارتباط با خانوادهها و نزدیکان اعدامشدگان پرهیز کردند و گروهی هم تحت تاثیر تبلیغات حکومتی در زمرهی مدافعان این کشتار بودند.
این بار اما در آبان ۹۸، از یک سو دامنهی شرکتکنندگان در این اعتراضها گسترده و از طبقات اجتماعی متنوعتری بود و توانست توجه و همدلی گروههای بیشتری از مردم را جلب کند و از سوی دیگر، هرآنچه اتفاق افتاد در مقابل چشم مردم بود. مردمی که یا با چشمان خودشان در خیابان و یا به مدد شبکههای اجتماعی اینترنتی و تلوزیونهای ماهوارهای خارج از کشور، از پشت صفحه تلفن و کامپیوتر و تلوزیونشان همه چیز را دیدند. از شروع مسالمتآمیز اعتراضها با بندآوردن خیابان گرفته تا شلیک مستقیم گلوله به مردم و جان باختن معترضان در مقابل چشم همگان.
با خبر شدن از تعداد بالای کشتهشدگان، تیراندازی مستقیم به مردم غیرمسلح، سن پایین بسیاری از کشتهشدگان و بازداشتشدگان، بازداشت گسترده مجروحانی که تیر خورده بودند، شکنجههای شدید بازداشت شدگان و آزار و اذیت خانوادههای کشتهشدگان و بازداشتشدگان، همه و همه بسان هیزمهایی بودند که آتش این خشم را در جامعه تیزتر میکرد.
قطع اینترنت، شوکی همگانی دیگری برای جامعه بود و دامنهی این خشم و وحشت جمعی را به بخشهایی از مردم که همدلی و همراهی کمتری با معترضان داشتند نیز گسترش داد. بسیاری میگفتند که با قطع کامل اینترنتی که زندگی، کار، تفریح، روابط شخصی و همهچیزمان به آن وصل است، احساس کردیم تحقیر شدهایم، به گروگان گرفته شدهایم، هروقت بخواهند میتوانند به راحتی تمام زندگیمان را مختل میکنند، دستمان به هیچجا بند نیست و این بار حتی اگر نمیخواستیم هم نمیشد آنچه را که اتفاق افتاده بود نادیده بگیریم.
برای بخشی از مردم، برگشتن به زندگی، چنان که پیش از این جریان داشت، دشوار شده است، به گونهای که گروههایی همچون میدان و دیدهبان آزار، لازم دیدند توضیح بدهند که چرا در چنین شرایطی باید همچنان به نوشتن و فعالیت ادامه دهند. فعالان زنی که در دیدهبان آزار دربارهی آزارهای جنسی خیابانی فعالیت میکنند، نوشتند: «بهتزدهایم، داغداریم، مستاصلیم، خشمگینیم... . جانهای عزیز از دست رفته جلوی چشم است و در عین حال باید بنویسیم که ادامه میدهیم، باید این ادامه معنایی داشته باشد وقتی تا چشم کار میکند ناامیدی است و رنج.»
این وضعیت توأم با عصیان، خشم و استیصال اگرچه شرح حالی واقعیِ بخش بزرگی از جامعهی ایران است، اما همهی واقعیت نیست. گفتوگو با جامعهشناسان و روزنامهنگارانی که این روزها در بطن جامعهی ایران هستند و برپایهی مشاهدات دستاولشان قضاوت میکنند، نشان میدهد که اگر چه بسیاری از مردم هم بهخاطر مشکلات روزمرهی بیپایان و هم به دلیل خبرهایی که از سرکوب و کشتار معترضان میشنوند، خشمگین هستند اما این خشم به آن شدت و امتدادی که در شبکههای مجازی تصویر میشود، نیست.
بخشی از مردم به این خشم هم در کنار بیپولی، بیکاری، نبود چشمانداز آینده و گرانی عادت کردهاند. برخی به دلیل نبود امنیت برای اعتراض از آن گذر میکنند، برخی دیگر هم اگرچه ناراضیتر و عصبانیتر از دی ماه ۹۶ و خرداد ۸۸ هستند اما چون هیچ چشماندازی برای ثمر دادن اعتراضها نمیبینند، خشمشان را مهار میکنند و به خیابان نمیآیند.
در این میان هستند کسانی هم که در اوج همان روزهای ناآرامیها و بازداشت و تیراندازی به معترضان، مشغول خرید از حراجهای «بلک فرایدی» در تهران بودند، یا آنهایی که خبرهایشان را از تلوزیون ایران میگیرند و واقعا فکر میکنند که این شلوغیها کار سلطنتطلبها و خارجیها بوده است، و بیشتر از اینها، کسانی که خودشان آسیب جدی از این اعتراضها ندیدند و با وجود همدلی که با معترضان دارند، پس از چند هفته کم و بیش به زندگی روزمره خودشان برگشتهاند.
از سوی دیگر تفاوت ریشههای این خشم در طبقات مختلف اجتماعی نیز نباید فراموش بشود. به عنوان مثال، اگر طبقه فقیر و محروم از بیکاری و گرانی خشمگین است، خشم طبقهی متوسط بیشتر ریشه در مطالبات سیاسی و حقوق شهروندی دارد و آنچه طبقه مرفه را خشمگین کرده، نبود امنیت سرمایهگذاری است و طبیعتا شیوههای عصیان و اعتراض هرکدام از اینها نیز متفاوت است.
در واقع، ناآرامیها و اعتراضهای سراسری آبان ۹۸ اگرچه تکانی شدید بر پیکر جامعهی ایران بود و خشم پنهان شده در لایههای اجتماعی را آشکارتر از پیش کرد، اما همچنان باید به یاد داشت که برای اینکه این خشم و استیصال متصل شده به آن، بتواند جرقهای برای یک تغییر باشند، باید در کنار به رسمیت شناختن آن و واکاوی ریشههایش، نگاهی واقعبینانه به آن داشت. نه انکارش کرد و نه آن را آینهای تمامنما از وضعیت جامعه دانست.
[1] نگاه کنید به: محسن گودرزی، شهروند عاصی و احتمالات آینده، ماهنامه اندیشه پویا، آذر ۱۳۹۸، تهران، صص ۴۷-۵۰.