از زخم‌ها

 آخرین باری که گزارش زنده از نمازجمعه‌ی خامنه‌ای نوشتم، سال ۲۰۱۰ بود. استانبول بودیم. دو تا لپ‌تاپ باز کرده بودم جلویم. از یکی سخنرانی‌ زنده را گوش می‌کردم و از آن دیگری می‌نوشتم و منتشر می‌کردم. بعد، یهو وسط همه اون خشم و غمی که از حرفهای خامنه‌ای داشتم، روی اون لپ‌تاپ دوم چشمم به چیزی خورد که فقط دلم می‌خواست بعد از تموم کردن خبر، لپ‌تاپ را ببندم، بلیط بخرم و برگردم به خانه کوچکم در گالوی.
 دلم می‌خواست همه چی، همون جا تموم بشه. تصمیم درست برای «خودم» همون بود. اون موقع می‌دونستم و الان هم می‌دونم. اما همه انرژی و توانی که داشتم را جمع کردم تا فقط به خودم فکر نکنم. اگر اون روز برمی‌گشتم ایرلند خیلی چیزها امروز  این شکلی نبود و برای همین بود که نتونستم برگردم.  هنوز هم نمی‌دونم چطور ازپسش براومدم. جای زخم اون روز  هیچ وقت خوب نشد. تقصیر خودمه که خوب نشد. هیچ وقت نتونستم درباره‌اش حرف بزنم. سنگینی بارش روی شانه‌هایم بیشتر از اون حدی بود که بتونم تحملش کنم. انگار با حرف نزدن ازش می‌شد که انکارش کنم. یکی از بزرگترین دلخوری‌هام از خودم اینه که اون روز بلد نبودم مراقب خودم باشم. 


تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...