مثل یک فنجان گل‌گاو زبان

حالا ۲۰ روزه که اینجام. تصمیم سختی که خیلی درست بود. از خونه‌ی قبلی‌ام اینجا چیزی ننوشتم. مثل خیلی چیزهای دیگه‌ای که ازشون عبور کردم. حالا اما انگار که همه قصه‌های این چند سال را تعریف کردم، از اونجایی شروع می‌کنم که از آپارتمان نقلی قشنگم که یک سال تمام مثل یک غار امن پناهم داد، دل کندم و قرار شد که دوباره همخونه داشته باشم. تصمیم سختی که خب گریزی ازش نبود. کی اما می‌دونست که این خونه جدید و همخونه‌های تازه مثل یک فنجان گل‌گاو زبان باشه که با گل سرخ و بهار نارنج دم شده و یک شاخه نبات شیرینش کرده. به همین آرامی. به همین شیرینی.
هنوز جرات دل بستن بهش را ندارم.اما حتی ترسم هم مانع از این نمی‌شه که خودم رو، خود خسته‌ی بغض‌دارم را رها نکنم روی ننوی زرد توی آشپزخانه، بچه را که نشسته روی پاهایم محکم بغل نکنم و دوتایی هی شعر نخونیم، مسخره‌بازی درنیاریم و غش غش نخندیم. حتی اگه یک لحظه مه‌آلودی باشه که دوام نداره هم، هیچی مانع از این نمی‌شه که از همین یک لحظه. همین یک لحظه‌ای که در همون آن وجود داشت و بود، لذت نبرم و مثل یک فنجان گل‌گاوزبان داغ سر نکشمش.
 به هیچ چیز این جهان اعتباری نیست. می‌دونم. از خوشی لحظه‌ها سرخوش می‌شم. بهش دل نمی‌بندم و می‌گذرم ازشون به سوی یک لحظه‌ی دیگه که نمی‌دونم چی در انتظارمه.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...