یادت مرا فراموش

چه عجیبه که ردپای اون هم شور و دیوانگی اینجا اینقدر کم‌رنگه. همه چیز را توی نامه‌هایی نوشتم که دو هفته پیش فرستادمشون به اعماق بایگانی. همه چیز را هم نه. خیلی چیزها را ننوشتم و حالا می‌دونم که ممکنه حتی فراموش‌شون کنم. مثل اون روزهای دیگه‌ای که مال هزار سال پیش بودن انگار و اگه ننوشته بودم‌شان شاید به یادشون نمی‌آوردم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...