شب‌ها کابوس می‌بینم دوباره. زیاد و پر و سر و صدا. خوبی‌اش به این است که صبح‌ها هیچ یادم نمی‌آید. نه کابوس را  و نه فریادهایم را. اگر مرد صبح‌ها همانطور که دارد شیر صبحانه‌اش را می‌خورد نگوید که دیشب دوباره داد می‌زدی توی خواب. من می‌توانستم اینجا بنویسم که کابوس‌هایم بالاخره تمام شدند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...