یک چیزهایی هست مثل از دست دادن تماشای بزرگ شدن بچه‌هایی که عاشقشون هستی. امروز که اون سه تا پسربچه شیطون جلوی  دوربین مانیتور خواهرم یه هو بهم سلام کردن و من  توی لحظه اول نشناختمشون٬ یک چیزی توی قلبم تکون خورد. از چند ماه پیش که از پشت همین مانیتور دیده بودمشون خیلی  تغییر کردن و با اخرین باری که اون طرف مانیتور بغلشون کردم اصلا قابل مقایسه نیستند.  اولش خجالت می‌کشیدن  و برای حرف زدن با من خواهرم را واسطه می کردن و هی می‌گفتن به خاله اینو بگو. به خاله اونو بگو.  انگار بلد نباشن با منی که صدام هی قطع و وصل میشه و تصویرم شطرنجی میشه و خودم فقط دارم قربون صدقه قد و بالاشون می شم چی کار کنن. خیلی وقته ندیدمشون و به قول یکی شون ده ساله که رفتم. کلاس پنجمه و می دونم که حساب و کتابش خیلی خوبه. اما حتما توی این چهار سال اندازه ده سال ازش دور شدم که اینجوری سال ها را می شمره.
هنوز نمی تونم اون سه تا پسربچه شیطونی که توی صفحه تلفنم را دیدم با آخرین تصویری که ازشون داشتم یکی کنم. اون پسربچه های ۷ ساله و ۱۱ ساله حالا شدن دو تا نوجوان ۱۱ ساله و یک تازه جوان ۱۵ ساله و من هیچی ندیدم از این همه سال. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...