کند شده ام. خیلی کند و کمی وسواسی. مدام نشسته ام پای این لپ تاپ و نتیجه ای که می گیرم اندازه وقتی که می گذارم نیست. همیشه خدا یک عالمه کار نکرده دارم و عقبم و هرقدر هم که می دومم نمی رسم. بدی اش این است که هیچ چیزی هم راضی ام نمی کند. اینقدر توقعم از خودم بالا است و حق هم دارم که بالا باشد، کمتر به آن مرحله ای می رسم که با دل خوش بتوانم برای خودم جایزه بخرم. حالا بماند که راه را میان بر می زنم و خیلی وقتها بازی را نبرده و تمام نکرده جایزه اش را می خرم که خوش باشم بریا خودم. ولی آن مزه خط پایانی که بشود بعدش چند ساعتی را روی چمنها دراز کشید و نگران هیچ چیز نبود، خیلی سال است از من دور شده. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...