من یه روزی یه جایی تصمیم گرفتم فرار کنم. کجاش و چه جوریش را نه می دونستم ونه بلد بودم. فقط پاهام دیکه بند نمی شدن اونجا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...