نمی خوام با کسی حرف بزنم. با خودم لج کردم. هربار که صدای مامان از توی پیغام گیر می پیچه توی خونه اول بغضه. بعد اشک. بعد هق هق. اما گوشی را برنمی دارم. مثل همون روزهای سیاهی که خودم را مچاله می کردم توی تخت طبقه دوم آهنی ام و برخلاف همه قانونهای هزار بار ابلاغ شده پرده ها را می کشیدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...