زندگی با آهنگ آرامی جلو میرود. بیشتر صبحها با هم از خانه بیرون میزنیم. ایستگاه مترویی که در دو دقیقهای خانهمان است شبیه ایستگاههای قطار شهرهای کوچک است. پل چوبی٬ کوچه باغی که از پشت ایستگاه میگذرد٬ نیمکتهای سفید٬ کافه قاهره دم ایستگاه که صبحها قهوه داغ و ساندویج خانگی و موز میفروشد. قطاری که در ایستگاه ما از روی زمین میگذرد و قبل از سه ایستگاهی که داخل تونلهای تودرتوی زیرزمین شهر بزرگ برود٬ میشود چشم دوخت به منظرههای رنگارنگ شهر.
من ایستگاه پنجم پیاده میشوم. قبل از پیاده شدن٬ ایمیلم را چک کردهام٬ سری به فیس بوک زدهام٬ سیبم را خوردهام٬ خوابهای دیشبم را تعریف کردهام٬ بوسهام را گرفتهام و حواسم هم بوده که موقع خداحافظی خوب نگاهش کنم. آدمی که بارها و بارها از دیدن محبوبش محروم مانده٬ اولین چیزی که یاد میگیرد از دست ندادن هیچ فرصتی برای نگاه کردنش است.
زود که برسم٬ به جای چای کیسهای پشت میز کار٬ سر راه چند دقیقهای در کافه کوچک و دنجی که تازه پیدا کردهام مینشینم قهوه و کروسانت داغم را میخورم و با چشمهایی که حالا خوب باز شدهاند کار را شروع میکنم.
تا عصر٬ کار می کنم٬ گاهی وسطش با خواهرم چت میکنم و با مرد حرف میزنم. وسط قهوه گرفتن ساعت ۱۱ یا بعد از ناهار او. یا وقتی که در راه باشگاه است.
ظهرها اگر ناهار از خانه نبرده باشم٬ معمولا می روم مغازه ترکی که پنج دقیقه تا دفتر فاصله دارد و گوزلمه تازه میخرم. خانمی که گوزلمه میپزد همان جلوی مغازه بساطش را پهن کرده. خمیر را باز می کند٬ رویش پنیر و اسفناج می ریزد و با بقیه خمیر میپوشاند و میگذارد روی سینی بزرگی داغی که روی تنور آجریاش است.
کار چطور است؟ خوب. بعد از پنج سالی که آنلاین و از خانه کار میکردم. زدم بیرون و راضیام. آسان نبود. کارم را دوست نداشتم دیگر و اذیت میشدم از شرایطی که به من تحمیل میکرد. اما میترسیدم بیکار بمانم. بالاخره زدم زیر و میز و خودم را برای چند ماه بیکاری آماده کردم. اما خب ۱۰ روز نشده کار پیدا کردم. در حوزه ای که دوست دارم و با آدمهای مشارکتی و جدی و حرفهای.
عصرها٬ اگر خیلی دیر نباشد٬ یک ساعتی میروم یکی از کافههای روبروی ایستگاه قطار. مینویسم. میخوانم. قهوه میخورم. فکر میکنم. گاهی اگر تنبلی نکنم میروم ورزش. گاهی که گرسنه باشم از مغازههای جلوی ایستگاه بساط یک شام سبک و خوشمزه را می خرم و میدوم به طرف خانه بساط شام و شراب و شمع را بهپا میکنم. تا من شام بپزم و او ظرفهای دیشب را بشورد و سالاد درست کند. حرف می زنیم. زیاد. درباره کار. درباره آدمها. درباره سیاست. درباره همهچیزهای خندهدار یا اعصابخردکن روزمان.
بیشتر شبها بعد از شام٬ موقع فیلم است. به لطف لاو فیلم همیشه یکی دوتا فیلم خوب در بساطمان است. ماهی ۱۰ پوند میدهیم و میتوانیم از مجموعه واقعا خوب فیلم و سریالی که دارد روزی دو تا فیلم سفارش دهیم . فیلمها را میاندازیم در صندوق پست و فیلمهای جدید را پست میکنند در خانه.
آخر شب. با کیسه آب گرم میرویم توی تخت. چراغ خواب را روشن میکنیم٬ پتو را تا زیر گلو بالا میکشیم٬ کتابهایمان را باز میکنیم و میخوانیم. گاهی توی دلمان برای خودمان. گاهی بلند بلند برای همدیگر.
سینما و نمایشگاه و خیابان گردی٬ مهمانی رفتن و مهمانی دادن و کافه نشینیهای دو نفره هم بیشتر وقتها میماند برای آخر هفته. حداقل در زمستانها.تابستانها خیلی وقتها بعد از کار میرویم گردش و آخر شب برمیگردیم. زمستانها اما از همان ساعت ۴ که هوا تاریک میشود آدم دلش میخواهد برگردد خانه. چراغ را روشن کند. پردهها را کنار بزند که سایه آدمهای رهگذر بیافتد روی دیوارش و بنشیند به چای دارچینی خوردن.
هنوز در این شهر٬ دوست صمیمی جانجانی نداریم٬ از آنهایی که میشود بعد از کار٬ بیدعوت به خانهات بیایند و تو هم هر وقت دلت خواست٬ روی کاناپه خانهشان در حال چای خوردن باشی٬ اما دوستهایی داریم که کنارشان به ما خوش میگذرد و وقتی بعد از رفتنشان در خانه را میبندیم و مینشینم به نوشیدن چای آخر شب٬ لبخند میزنیم و میگوییم چه خوش گذشت.
همه چیز خیلی معمولی است. یک زندگی روزمره پر از لحظههای معمولی اما سرشار از خوشی و آرامش. نه که غم نباشد٬ دلتنگی نباشد٬ نگرانی نباشد٬ ناامیدی و خشم و ناتوانی و هزار چیز دیگر نباشد. همه اینها گاه از گوشه کنار همین زندگی آرام٬ سرک میکشند و حتی طوفان به پا میکنند٬ اما خب٬ میشود با یک فنجان از همان چای دارچینیها و حرف زدنهای گاه تند تند و گاه بریده بریده٬ قورتشان داد که بغض نشوند بیخ گلو. چای دارچینی هم که افاقه نکند٬ بوسه همیشه درمان است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر