ساعت ده و نیم شب است. نشسته ام در کافهای وسط شهر و برای خودم مشق مینویسم. صبح را بعد از اینکه یک ساعتی دست و رو نشسته افتادم به جان آشپزخانهای که ظرفهای کثیفش تا سقف رفته بود٬ با نان تست فرانسوی شروع کردم. بعد وسط سر و صدای جاروبرقی و آواز مرد موقع دستمال کشیدن به شیشهها و گردگیری همه جای خانه٬ نشستم به درس خواندن. ظهر یک دوست نازنین را دیدم٬ بعدتر نشستم روبروی روانکاوم و هی حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و از عصر تا همین الان هم توی این کافه نارنجی رنگ مشغول امر خطیر مشق نوشتنم. روی همه این کارهای معمولی روزمره اما یک لایهای از امنیت و خوشی و آرامش کشیده شده است. آرامشی که برای بدست آوردنش یک دور٬ دنیا را چرخیدهام٬ بالا و پایین رفتهام و حتی خیلی وقتها کم مانده بود که از یافتنش ناامید شوم.
۳ نظر:
خوش به حالت پس :)
كافه نارنجي بايد خيلي هيجانانگيز باشه
علاوه بر نارنجی بودنش یک تاب چوبی هم بیرون کافه و کنار میز و صندلی ها هست که حسابی هیجان انگیزش کرده
ارسال یک نظر