تا آن روز بزرگ آزادی

.

 من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه می‌پوشم. عزادارم و تا آن روز بزرگ آزادی که امیدی برای دادخواهی داشته باشیم، سیاه پوش می‌مانم. این عهد من با خودمه. که یادم باشه تا روزی که نفس می‌کشم نه فراموش می‌کنم، نه می‌بخشم و نه آرام می‌گیرم.

 

گیج و ویج


.
روی صندلی‌های کافه‌ای که یک ماه پیش، وقتی من نبودم، در محله باز شده نشستم و گوش‌هایم پر از صدای قطره‌های آبی هستند که از فواره‌ی توی حوض با سرعت و پیاپی بالا و پایین می‌پرند.
صبح شال و کلاه کردم که برم مسیر جنگلی کنار دریاچه پیاده‌روی کنم، اما هنوز چند متر جلو نرفته راهم را از وسط ساختمان‌های بلند تازه‌سازی که هر روز هم بیشتر می‌شن، کج کردم توی محله.
این روزها هر چیز کوچکی حواسم را پرت می‌کنه، نه فقط از نوشتن، حتی از راه رفتن.

وحشت

.
وقتی که در تبعید هستی، تنت کش میاد بین جایی که هستی و جایی که باید باشی. وقتی که جنگ می‌شه، حتی اگه در اون منتهی‌علیه‌ای باشی که تو نیستی اما باید باشی و حس می‌کنی که هستی، بمب‌ها روی سر تو هم می‌ریزن. می‌دونم که هنوز بین اون کسی که صدای بمباران را با گوش خودش می‌شنوه و برای امان موندن از نمردن باید پناه بگیره و تویی که وسط سکوت جای امنت، همه‌ی اینها را فقط حس می‌کنی، دریا دریا تفاوته.

اما اما اما، تو هم از وحشت جنگ در امان نیستی و بمب‌ها یک جایی روی تن تو هم ریخته. گمانم که جای زخمش را فقط خودت ببینی. نه فقط چون همه خانواده و همه عزیزانت زیر بمب هستند. چون هنوز آنجا خانه است. هر قدر هم که ازش فرار کنی.

روی نوک پا

 حالم چطوره؟ به یک بخش مهم احساساتم دسترسی ندارم. برگشتم «خانه» اما روی توک پا، انگار که روی زمین شیشه خرده باشه راه می‌رم

قلبم

.
در یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگی‌ام، توی لابی یک هتل، نزدیک فرودگاه منتظر نشستم که ببینم‌شون. از همه غریب‌تر، حس‌هام برای دیدن اون پسر کوچولویی هست که در واقع دارم برای اولین بار می‌بینمش. قلبم کف دستم داره بال بال می‌زنه و من هی سنگ روی سنگ می‌چینم.

حتی الان که این همه نزدیکن، نمی‌تونم در آغوش کشیدن‌شون را تصور کنم. یک بخش مغزم را که به همه این حس‌ها مربوط می‌شه پلمپ کردم انگار که بتونم دوام بیارم.

ماهی بشم

 منم می‌خوام راهی بشم، برم به دریا برسم ماهی بشم

از درخت‌هایم

.
برای درخت‌هایم گلدان‌های بزرگ و محکم خریدم که تا بهار نرسیده بفرستم‌شان به خانه‌ نو. سیب زرد و گلابی و گیلاسم پارسال هم شکوفه دادند و هم حتی چندتا میوه‌ی کوچک و ترش. درخت آلو و سیب سرخم هنوز همان تکه چوب خشکی هستند که پارسال به خانه آوردمشان. چندباری فکر کردم حالا که نیستم و شاید تا مدت زیادی هم نباشم بی‌خیال‌شان شوم، نشدم اما. همین الان هم دلم غنج می‌رود که بدانم شکوفه داده‌اند یا نه؟ فکرم پیش لاله‌ها و نرگس‌ها و سنبل‌هایی که موقع آمدنم تازه سر از خاک بیرون آورده بودند هم هست. خودم نیستم اما دلم می‌خواهد که آن باغچه مثل همیشه پرگل و رنگارنگ و دلبر باشد.

فردا برمی‌گردم خانه.

فقدان

باورم نمی‌شه که ۲۳ سال از روزی که از دست دادیمش گذشت. توی تمام این سال‌ها بیشتر از هرچیز حسرت این را خوردم که دیگه نیست تا زندگی کنه. «مرگ» فرصت «زندگی» را ازش گرفت و این حتی از قلب هنوز داغدار آدم‌هایی که جان‌شان به جانش وصل بود هم تلخ‌تره.

حباب


می‌دونی همه چیز مثل یک حباب بود که نمی‌فهمیدم چقدر واقعی است. این دوری و فاصله شاید بیشتر بهم نشون بده که هرچیزی چقدر عمق داره.
امروز البته در آستانه پریود هستم و همه چیز طوفانیه و خیلی نمی‌شه روی هیچ نظریم حساب باز کرد.

به سلامتی خورشید

.
قرار بود یک ماه امتحانی نومد باشم و ببینم هنوز این سبک زندگی را دوست دارم یا نه؟ از همان هفته اول اما مطمئن بودم که ادامه‌اش خواهم داد. هر روز از خودم یواشکی می‌پرسم که خوشحالی و هر روز می‌شنوم که خوشحالم.

نه که ترس‌ها و اضطراب‌ها و غم‌هایم دود شده باشند و رفته باشند، ادمی هرجا که برود همه کوله‌بارش را هم با خودش می‌برد، حالا اما انگار انرژی بیشتری برای دست و پنجه نرم کردن با زندگی دارم. آن خورشیدی که هر روز از صبح نرم‌نرمک خودش را از لای ابر و اسمان و آب بالا می‌کشد و بعدش یک لبخند بزرگ روشن به من می‌دهد، برای همه روزم کافی است. باقی‌اش هم زندگی است دیگر.

دوباره می‌سازمت روتین

 .

یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی می‌شم. حالا اما دو هفته‌ است که اومدم و انگار در ادامه‌ی همان مسیر شش سال پیشم باشم. 

روتین این مدل زندگی جدید هنوز دستم نیومده. ولی خب می‌سازمش حتما.

دوباره‌ها دوباره

 .

اسم اینجا را دوباره گذاشتم «یهودی سرگردان» و دوباره به رفتن فکر می‌کنم. فکر که چه عرض کنم در حال برنامه‌ریزی  و اجرایش هستم. چرا می‌خواهم دوباره بروم؟ همیشه می‌خواستم بروم. از همان موقعی که برگشتم لندن می‌دانستم دوباره می‌خواهم بروم و از همان ۱۴-۱۵ سالگی همیشه دلم می‌خواست بروم. این را انگار یادم رفته بود که «دوباره» را گذاشتم اولش.

یک جا نشستن هرقدر که به من خوش بگذرد، خسته‌ام می‌کند. آدم تنوع‌طلبی هستم که بند چیزی نمی‌شوم. فکر می‌کنم تنها چیزی که بندش شده‌ام و در ۹ سالی که بندش هستم هر روزش را خوشحال بوده‌ام کارم است. قبلا‌ها یا هرجایی یکی دو سال بیشتر نمی‌ماندم و یا اگر به جبر زمانه می‌ماندم آن آخرهایش دیگر خوشحال نبودم. با این کار از همان روز اول تا همین امروز در عیش مدام بوده‌ام و کم‌ و کسری هم اگر بوده به خود من و آشفتگی‌هایم برمی‌گشته.

(حالا بعد نوشتن این‌ها یک دفعه مضطرب شدم که اگر کارم را از دست بدهم چه؟ که خب قرار نیست این اتفاق بیافتد و یادم باشد که همین اضطراب همیشگی نبودنش هم یک بخشی از انتخاب خودم بوده که حتما و صد حتما با آن عیش مدامی که هر روز تجربه می‌کنم، می‌ارزد.)

برگردم به رفتن، یک چیز سختش این است که دلیل رفتنم را به ادمها توضیح بدهم، خنده‌دارش هم این است که طوری توضیح می‌دهم که خب حالم خوب نیست و این رفتن راه نجاتم است. دروغ نمی‌گویم‌ها اما از آن شوقی که این روزها توی دلم افتاده هم زیاد حرف نمی‌زنم. انگار نمی‌خواهم معلوم شود که می‌روم که بهم خوش بگذرد. خیلی دردناک است که کار جهان طوری جلو می‌رود که همین خوشی‌های کوچک و کم‌خرج و ساده هم که برای هرکدام از اطرافیان من در این شهر می‌تواند ممکن باشد، برای من مثل بار سنگینی است که می‌خواهم یک طوری با خاک رویش را بپوشانم. حق هم دارم می‌دانم. برای اینکه من اهل این شهر نیستم و به دردهای دیگری وصلم که بودنم در این شهر و کوچ‌نشین‌ شدنم، چیزی از آنها کم و زیاد نمی‌کند. عذاب وجدان اما این چیزها را نمی‌فهمد. کاری که از دستم برمیاید این است که عذاب وجدانم را هم با شوق و هیجانم در کوله‌ام بگذارم و راه بیافتم. 

این صفحه را باز کرده بودم که بنویسم تا بفهمم چرا می‌خواهم بروم. ولی از همین جایش معلوم است که دلیل نمی‌خواهد. ترس‌هایم را قبل دوره کرده‌ام. چالش‌هایم را بلدم و دلتنگی‌هایش را هم می‌شناسم. برای خانه‌ام هم دلم تنگ نمی‌شود. دو سال و نیمی که اینجا بودم را تا شد خوش گذراندم و در گوشه گوشه‌اش کیف کردم. حالا هم آماده‌ام که بروم و دلم گرم است که اینجا خانه من است. این دلگرمی را لازم داشتم و حالا با داشتنش آرام‌ترم. آن دو دفعه قبل، ریشه‌هایم را واقعا کف دستم گرفتم و رفتم. این بار اما یک جایی در خاک همه گلدان‌هایم ریشه دارم.

سال سخت

 .
تمام سال، مثل آدمی که توی طوفان گیرافتاده، دست و پا زدم و تقلا کردم. نقابم را محکم روی صورتم چفت کرده بودم، خنده‌ی صورتک را  به لبانم چسبانده بودم و به هر گلبرگ و تکه ابر و قطره باران و نور کم‌جانی چنگ انداختم که زنده‌گی کنم.
سخت‌تر از همه‌ی این دست و پا زدن‌ها و رنج‌ها و ناامیدی‌هایش این بود که نمی‌دانستم چرا این دریا یک دفعه طوفانی شد. ترسناک‌تر از آن این بود که نمی‌دانستم آیا واقعا دریا طوفانی است یا منم که وحشت‌زده تقلا می‌کنم؟
 خوبی‌اش به اینه که تمام شد و فردا حتما روز دیگری است. چی بیشتر از همه‌ نجاتم داد: کلمه‌ها. کلمه‌هایی که یکی‌یکی کنار هم روی صفحه‌ سفید ردیف می‌شوند، تنها خدا و منجی‌ای هستند که به قدرت‌شان باور دارم. 
بعد از کلمه‌ها و به موازاتش، شهر و پرسه‌زنی‌ها توی شهر هم نجاتم دادند. اینکه از ماه اکتبر از خانه زدم بیرون و هفته‌‌ای سه تا پنج روز بیرون از خانه کار کردم و تا روزی ده کیلومتر در روز پیاده رفتم، مه دور مغزم را کنار زد و کمکم کرد که بتونم بنویسم.

یک روزی که افتاب باشه و من خوب باشم

 .

دوازده سال پیش، همین‌جا، درباره‌ اهمیت رفاقت‌مون نوشته بودم. درباره اینکه حتی نمی‌تونم تصور کنم که یک وقتی خودش و رفاقتش در زندگی‌ام نباشد. حالا اما، حالا که دوازده سال از نوشتن آن کلمه‌ها گذشته، یادآوری بودنش و هرخاطره‌ای که بودنش را یادم بیاورد، آنقدر سنگین است که همه‌ نشانه‌هایش را از همه جا پاک کرده‌ام. برعکس قبلن‌ها، حرفش را هم دیگر نمی‌زنم. 

یک روزی که حال خودم خوب باشد، آسمان بالای سرم آفتابی باشد و غصه‌ اضافه نداشته باشم، باید با یک بطری شراب قرمز، یک جایی وسط یکی از پارک‌های محبوبم، زیر سایه‌ی یک درخت بنشنیم و انگار که توی اتاق تراپی باشم، کاغذ را آینه کنم و بنویسم که چرا هر رد و نشانه‌ای از او اینطور آزارم می‌دهد.

برای اشک‌هایی که سنگ شدند

.
شش روز پیش بشار اسد سقوط کرد. بدون اینکه کسی تا یک هفته قبلش حتی حدسش را زده باشه. شبش که چشم‌هام را بستم، مخالفانش در حال پیشروی به طرف دمشق بودند و معلوم بود که دوام نمیاره. صبحش که چشم‌هام را باز کردم، اسد سقوط کرده بود. من اما یک قطره اشک هم نریختم. مثل همون شبی که تهران را ترک کردم. احساسات آدمیزاد یک‌وقت‌هایی اینقدر درهم پیچیده است که انگار با اولین قطره‌ی اشک همه‌ی اون پیکر به ظاهر ایستاده می‌تونه فرو بریزه. مغز اینو بهتر از هرکسی می‌دونه که دستور سنگ شدن می‌ده.
گریه نکردنم عجیبه، چون همین چند هفته قبلش وقتی داشتم آخرین کتاب هشام مطر را می‌خوندم، وقتی به اونجاش رسید که قذافی سقوط کرد، وسط خیابان به هق‌هق افتادم. 
حالا که داره سقوط دیکتاتور همسایه‌، به یک هفته می‌رسه، اشک‌هام کم‌کم راه افتادن. اشک شوق از باز شدن در زندان‌ها، اشک درد از دیدن پیکرهای شکنجه شده، اشک ترس از سرنوشت مردمی که نگرانم دست اسلامگراهای افراطی بیافتن، اشک ذوق برای آنهایی که به خانه برمی‌گردن، اشک امید برای همه آرزوهایی که برای ساختن وطن‌شون دارن. اشک دلتنگی برای همه ترس‌ها و امیدها و شوق‌های سرکوب شده‌ی خودم.
به جای همه‌ی اشک‌هایی که این چند روز نریختم، کابوس‌ دیدم. مدت‌ها بود دیگه کابوسِ «خانه» را نمی‌دیدم. از آن کابوس‌هایی که یا هرچه می‌روی به خانه نمی‌رسی، یا رسیده‌ای  و هراسان دنبال راه فراری، یا می‌خواهی برگردی و جراتش را نداری.... به خیال خودم، به خیال خام خودم تکلیفم را با مفهوم خانه روشن کرده بودم و به صلح رسیده بودیم. این شش روز اما همه‌‌ی توازنی که فکر می‌کردم ساخته‌ام را دود هوا کرد. حالا دوباره همان آدم آواره‌ای هستم که در خواب و بیداری دنبال خانه‌ام می‌گردم و دستم به هیچ جا بند نیست......

تنهایی

.

 احساس تنهایی می‌کنم. یک احساس عمیق که حتی نمی‌خوام درباره‌اش فکر کنم چه برسه به حرف زدن. گاهی خودم را مثل یک بادکنک سرگردان بین زمین و آسمان یا یک پر سفید کنده شده از بال یک کبوتر می‌بینم. همونقدر رها شده به حال خودش. احساس می‌کنم هیچ بندی که منو به زمین وصل کنه وجود نداره. می‌دونم، خودم خواستم که بی‌بند باشم. می‌دونم خیلی به جغرافیایی که هستم ربطی ندارم و تهران هم که بودم شاید همین بود و حتی ترسناکترش. ولی اینها هیچی از  خلا اون چند ثانیه‌های اخر شب و اول صبحی که به این تنهایی اگاه‌تر از همیشه می‌شم،کم نمی‌کنه.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...