به سلامتی خورشید

.
قرار بود یک ماه امتحانی نومد باشم و ببینم هنوز این سبک زندگی را دوست دارم یا نه؟ از همان هفته اول اما مطمئن بودم که ادامه‌اش خواهم داد. هر روز از خودم یواشکی می‌پرسم که خوشحالی و هر روز می‌شنوم که خوشحالم.

نه که ترس‌ها و اضطراب‌ها و غم‌هایم دود شده باشند و رفته باشند، ادمی هرجا که برود همه کوله‌بارش را هم با خودش می‌برد، حالا اما انگار انرژی بیشتری برای دست و پنجه نرم کردن با زندگی دارم. آن خورشیدی که هر روز از صبح نرم‌نرمک خودش را از لای ابر و اسمان و آب بالا می‌کشد و بعدش یک لبخند بزرگ روشن به من می‌دهد، برای همه روزم کافی است. باقی‌اش هم زندگی است دیگر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...