توی دلم رخت می شورن. دیشب دوباره کابوس دیدم و وقتی بیدار شدم جرات نمی کردم چشم هایم را ببندم دوباره.دارم تصمیمی می گیرم که همه زندگی ام را تحت تاثیر قرار می دهد که همه چیزش را عوض می کند. می ترسم. خیلی می ترسم.راه دیگری هست؟ راه دیگری شاید باشد اما راه های خیلی سخت. خیلی سخت. دوباره می خواهم راه اسان را انتخاب کنم؟می ترسم.اصلا ایا این منم که دارم تصمیم می گیرم؟می ترسم احساساتی شده باشم. می ترسم. می ترسم. می ترسم.
اصلا نمی دانم تنهایی را دوام می اورم یا نه؟تهران که بودم تنها هم که بودم اینقدر دلتنگ نمی شدم. چه مرگم شده؟امروز خوب نیستم.دخترک ترسیده است. نگران او هم هستم. هزار اگر و اگر جلوی رویم است. راست می گفت که زندگی مثل یک شیر است و مدام پنجه می اندازد لعنتی. اصلا نمی گذارد که سر بجنبانی. باید بجنگم با این شیر. انگار تا وقتی زنده ای از مبارزه گرزی نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر