یلدا مبارک


این یک ماه چمدانم همیشه نیمه باز بود و آماده رفتن. عکسهایم را روی از کیفم درنیاورده ام و ظرف سبز رنگ تو و قاب چوبی او هنوز روزنامه پیچند. فردا که برسم همه اینها را بیرون می آورم و زندگی می کنم دوباره. از فردا دوباره اتاقی برای خودم خواهم داشت. اتاقی که خانه کوچک و گرم خودمان نمی شود. اما موقتی نیست و برای دو ماه دارمش.نمیدانم شاید باید تا مدتها عادت کنم به خانه هایی که خانه نیستند و نمی شود عکس هایم را به دیوارش میخ کنم. مهم نیست.....خانه آنجایی است که دل آدم باشد. تو که بیایی دیگر چه فرقی می کند کجا باشیم.
پارسال همین وقتها بود که دلم لک زده برای خانه مان و دیوارهای آبی و خاکی اش. دلم می خواست برایت انار دان کنم و برایم فال حافظ بگیری و نبودم. امسال اما هستم. فقط چند دریا آنطرف تر.اما هستم. ان دیوارهای بلند دیگر نیستند و همه آن ترس ها و سیاهی ها که فلجم کرده بود هم نیستند. پس می شود گفت که یلدا مبارک. گیرم که از پشت کامپیوتر صدایم بیاید و چشمانت را روی مانیتور نگاه کنم. این هم یک جورش است دیگر.
امروز رفتم و در خیابانهای شهر قدم زدم. شهر بارانی بود و بعد 17 روز دل من آرام.هنوز نمی دانم پشت پیچ بعدی چه چیز در انتظار من است. اضطرابم اما به هیجان شبیه تر است تا به ترس. روزهای سخت را پشت سر گذاشتم و حالا نه که روزهای سخت تمام شده باشند. من قوی تر شده ام و آب دیده تر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...