فردا


آواره شده ام ونمی دانم که چه در انتظارم است. در یک هتل ارزان قیمت که تقریبا یک خوابگاه است نشسته ام. در اتاق سه تخته ای که فقط برای امشبم است و شاید فردا مجبور شوم به  اتاقی دیگر بروم با هم اتاقی هایی که شاید مرد باشند  و شاید زن.
وارد آن اتاق چهار تخته که شدم اصلا احساس امنیت نکردم. اتاق طبقه پایین رزوشن  هاستل بود. در انتهای راهرویی که در راهرو از داخل  می توانست قفل شود و در اتاق اما از داخل قابل قفل شدن نبود و همه اینها من را می ترساند. امدم واتاق سه تخته ای گرفتم که طبقه بالا  و   نزدیک رزوشن است و هم اتاقی هایم زن.  
فردا عجب روزی است برای من....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...