دیشب بالاخره رفتم و غذا خوردم . ساندویچ مک دونالد. سیب زمینی اش را نشد که بخورم. بعد 5 روز غذا نخوردن همان ساندویچ کوچک را هم می خواستم بالا بیاورم. خوردم اما. امروز هم ساعت 3 که شد گرسنه ام شد. نشانه خوبی است.یعنی ارامم.
اینجا باران می آمد. دلم می خواست بروم زیر باران. بروم و خیس خیس شوم. نرفتم. میخ شده ام در این هاستل نارنجی شکل. شلوغ است. پر سر و صدا است و این شلوغی را دوست دارم. سکوت می ترساندم. تنهایی را نمی خواهم.
دلم می خواست در خیابان های اینجا راه بروم و عکس بگیرم و ثبت کنم این روزها را . دل ودماغش نبود. نیست. اینجا را دوست ندارم. روزهای سختی را اینجا گذراندم. روزهایی خیلی سخت.
صبح چمدانم را اماده کردم. بعد نیمه کاره رهایش کردم. شاید رفتنی نشوم. شاید باید بمانم. نیمه باز رهایش کردم وسط اتاق و هنوز منتظرم.
وقتی گفت دو سال دیگر می خواهد بچه دار شود و پرسید شماها چی؟ و من یک لحظه دلم از داشتن کودکی که از آن من و تو باشد غنج رفت.
نمی دانم که بچه می خواهم یا نه؟ انتخاب سختی است ومسئولیت بزرگی. اما فقط برای یک لحظه از داشتن کسی که نشانه های من و تو را با هم داشته باشد دلم لرزید. از داشتنش میان دستانم و بزرگتر از آن، از داشتنش میان وجودم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر