ازادی


همیشه ترسیده ام از اینکه بگویم دوستت دارم.از اینکه دوستم نداشته باشی. نخواهی ام. کم بخواهی ام.

گاهی انقدر حس هایم را خفه می کنم که می ترسم بمیرند. گاهی هم می میرند. درست مثل برگهای گلدان پیچکم.مرد از بی آبی  و هر چه می کنم جان نمی گیرد.
ای کاش ازاد بودیم و اینهمه بند دوره مان نکرده بود. آن وقت بهتر می شد بفهمم که می خواهی ام یا نه؟ که می خواهمت یا نه؟
دلم می خواهد بگذارم بروم و ببینم دلت برام تنگ می شود. هوایم را می کند.دلم می خواهد همه چیز روبراه باشد. خوب خوب خوب باشی و ببینم نبودنم را کم می آوری؟
دلم دو تا پیچک بهم گره خورده را نمی خواهد. دو کبوتر آزاد می خواهد که هرکدام آسمان خودشان را داشته باشند. آبی و آزاد و فراخ و آن وقت ببینم هوای پرواز با من به سرت می زند یا نه؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...