قدرت پیش بینی ام را از دست داده ام.می ترسم. هیجان دارم. خوشحالم. غمگینم و در کنار همه اینها و با همه اینها دلتنگ. از هیچ کدامشان حرف نمی زنم. خودم هستم که تصمیم گرفته ام. از آدمهایی که تصمیم می گیرند و غر می زنند متنفرم.
انگار که خودم را به باد سپرده باشم یا به تکه چوبی کوچک وسط اقیانوس. این رهایی و پابند نبودن را دوست دارم. با همه ترسی که دارد منتظرش هستم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر