پنجشنبه ۳ فروردین ۸۵
از امروز صبح من 26 ساله ميشوم.نه كه اتفاق مهمي باشد اما آدم از 25 سالگي كه ميگذرد انگار بايد بيشتر وقت لحظههايش را بداند. نه كه شبيه آدمبزرگها شود، نه! اما انگار بايد كمي قدمهايش را حساب شدهتر بردارد.نميدانم چرا اما از اين كه زمان اينقدر تند ميگذرد ميترسم. خيلي وقتها دلم ميخواهد جلوي زمان را بگيرم و همه دنيا را براي چند لحظه هم كه شده متوقف كنم. اما نميشود و براي همين است كه خودم مجبور ميشوم قدمهايم را تند كنم و آدم وقتي كه تند برود. گاهي زمين ميخورد، گاهي راه را اشتباه ميرود و خيلي وقتها گيج ميزند.
چاره هم ندارد اين عجولي من، خيليها خواستهاند درمانش كنند، اما نشده.... اصلا بي خيال دنيا و چرخي كه تند ميگردد و دختركي كه افتان و خيزان جلو ميرود و هرقدر هم كه سرش به سنگ بخورد از رو نميرود.
امروز تولدم است و من روز تولدم را دوست دارم. و اگر به حساب خودشيفتگي نگذاريد، بهار و فروردين و عيد را به خاطر اين دوست دارم كه در روز سومش چشمانم را به روي جهان باز كرده ام و هنوز هم از آمدنم پشيمان نيستم.
پس براي بيست و ششمين بار سلام دنيا.
چاره هم ندارد اين عجولي من، خيليها خواستهاند درمانش كنند، اما نشده.... اصلا بي خيال دنيا و چرخي كه تند ميگردد و دختركي كه افتان و خيزان جلو ميرود و هرقدر هم كه سرش به سنگ بخورد از رو نميرود.
امروز تولدم است و من روز تولدم را دوست دارم. و اگر به حساب خودشيفتگي نگذاريد، بهار و فروردين و عيد را به خاطر اين دوست دارم كه در روز سومش چشمانم را به روي جهان باز كرده ام و هنوز هم از آمدنم پشيمان نيستم.
پس براي بيست و ششمين بار سلام دنيا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر