با هم كه باشيم هميشه عيده


سه شنبه ۱ فروردین ۸۵


وبلاگ‌ها را كه رج مي‌زنم خيلي‌ها از عيدهاي كودكي‌هاشان نوشته‌اند و اينكه آن موقع‌ها چه خوب بود و چه صفايي داشت و حالا چه خالي است اين ساعات تحويل سال و روزهاي عيد.
من اما عيدهاي كودكي‌ام را دوست ندارم. مثل خيلي چيزهاي ديگرش. نه كه خوب نباشد خوب بود. مخصوصا عيد ديدني رفتنش. همه با هم سوار ماشين دايي مي‌شديم و كل فاميل را مي گشتيم. فكركنم 10،15 نفري مي‌شديم. اما همه مان بچه بوديم و يك ذره بيشتر جا نمي‌گرفتيم. خانه‌ها هم نزديك هم بودند.با يك دو كوچه فاصله. مثل حالا نبود كه هر كدام يك گوشه شهر باشند و هر كس با ماشين خودش برود.آن موقع فقط دايي ماشين داشت. يك بنز بزرگ كه همه توش جا مي‌شديم و دل‌هامان چقدر به هم نزديك بود. با همه اينها من اما آن روزها را دوست نداشتم ، چون بابا نبود. و عيد بدون او اصلا صفا نداشت.آن وقت‌ها بابا جبهه بود و شايد يكي دوسال بيشتر عيد را كنار ما نبود. آن هم دو، سه روز.و من چه حسرتي مي‌خوردم وقتي دختر كوچولوهايي را مي ديدم كه دست در دست پدرشان به عيد ديدني مي‌رفتند.
براي من عيد و سال تحويل از وقتي قشنگ و دوست داشتني و به ياد ماندني شد كه 10 ساله شدم و بابا برگشت. و حالا انگار هر سال قشنگ تر مي‌شود. ديگر نه از آن سال تحويل‌هاي خانه مادربزرگ خبري است و نه از آن عيد ديدني‌هاي دسته جمعي. اما در عوض بابا هست، با خنده‌هايش. با تنبلي‌اش براي پوشيدن لباس نو. با عيدي‌هايش كه هميشه اسكناس‌هاي نو و به ترتيب شماره است.
مادرم عاشق عكس است و از لحظه لحظه زندگي‌مان عكس گرفته. از همه سال تحويل‌ها و روزهاي تولد من. اما من هميشه عكس‌هاي قبل از 10 سالگي را فقط رج مي‌زنم. دوستشان ندارم.با اينكه آن روزها عكس‌هاي تولدم شلوغ است و پر از آدم. اما من عاشق عكس‌هاي 10 سالگي به بعد هستم كه پدر هست و من و مادر و خواهرم مي‌خنديم و در چشم‌هايمان به جاي انتظار شادي است و اطمينان.
اين عيدها را دوست دارم. وسواس مامان براي اينكه همه جا تميز باشد. سليقه خواهرم براي چيدن يك سفره هفت سين خوشگل. ليست كردن خريد عيد و سه تايي به بازار رفتنشان و خودم كه آن وسط‌ها مي‌چرخم و به هركس كمكي مي‌كنم و بيشتر از همه لحظه تحويل سال كه دور هم مي‌نشينيم. يا مقلب القلوب مي‌خوانيم، همديگر را مي‌بوسيم و مهمتر از همه : عيدي مي‌گيريم، آن هم اسكناس‌هاي نو و
تانخورده.آن هم از دست بابا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...