شنبه ۲۰ اسفند ۸۴
مطلب سيما را كه خواندم. من هم وسوسه شدم از فمنيست شدنم بنويسم. فمنيست شدن من البته از تبعيضها و نابرابريها شروع نشد. من از سر يك دعوا و درگيري بود كه فمنيست شدم. يعني اول عاشق شدم. بعد فهميدم كه زنم و بعد....
اصلا بگذاريد از اول تعريف كنم. تا 3،4 سال پيش، من فمنيست كه نبودم هيچ، حساسيتي هم به مسائل زنان نداشتم. شايد براي اينكه برادري نداشتم تا مزه تبعيض را بچشم. شايد براي اينكه پدرم مرد دموكراتي است و هيچ وقت نخواسته كه مطيع حرف زورش باشم. شايد براي اينكه دوستان دوران كودكي و نوجواني ام بيشتر پسر بودند تا دختر و ما همپاي هم درس ميخوانيدم و بازي ميكرديم و كتك كاري داشتيم و بحث ميكرديم.شايد هم براي اينكه در دانشگاه و انجمني كه زماني دانشجويي در آن كار ميكردم زن بودنم مانعي برايم نبود( و اگر بود آنقدر پنهان و غيرآشكار بود كه من، آن روزها توجهي به آن نداشتم.) و خلاصه آن وقت ها نه فمنيسيم را ميشناختم. نه فمنيست بودم و نه مسائل زنان آنقدرها برايم مهم بود. آن روزها درگير مسائل اجتماعي و سياسي بودم و زنان هم دغدغه اي بود در كنار بقيه مسائل و شايد هم كمرنگ تر.
اولين جرقه اما وقتي زده شد كه عاشق شدم و فهميدم كه «زنم». تا آن موقع واقعا جنسيت آنقدرها برايم مهم نبود. اما وقتي كه براي اولين بار به يك مرد دل بستم، از يك سو «زن» بودنم و احساسات «زنانه» ام برايم برجسته شد و از سوي ديگر دعواي بين زنهاي درونم شروع شد. يكي از زنها كه شايد همان «دخترك» همين روزها باشد، دلش ميخواست رابطه عاطفي كه دارد برابر باشد.دلش ميخواست براي آغاز رابطه منتظر مرد نباشد. دلش ميخواست خواستههاي او هم به اندازه خواسته هاي مرد، مهم باشند و در لحظه زندگي كند و لذت ببرد ؛ و «زن» ديگر كه شايد شبيه «زن» سنتي خيلي از شماها باشد، ميگفت: زن بايد شرم و حيا داشته باشد. زن بايد انتظار بكشد. زن بايد صبور باشد و زن بايد به فكر فردا باشد.
و من گيج شده بودم.نميدانستم كه حق با كدام يك از زنها است. زن سنتي با برخي آموزههاي سنتي ام و انچه در زنان اطرافم ديده بودم سازگاري بيشتري داشت. اما وقتي به حرفش گوش ميكردم و آنطور كه او ميخواست رفتار ميكردم، احساس خوبي نداشتم. حس ميكردم خودم را و خواسته هايم را ناديده گرفته ام و زندگي بايد جور ديگري باشد. آن روزها هيچ كس را براي مشورت نداشتم. دوستان نزديكم خيلي شبيه زن سنتي خودم بودند و من زن سنتي ام را دوست نداشتم و البته از اينكه به حرف آن زن ديگر هم گوش كنم كمي ميترسيدم. همان ترس «دختر بد بودن»
آخرش هم به كتاب ها پناه بردم. همان دوستان خوب هميشگيام. آن روزها نزديك محل كارم كتاب فروشي بود كه بيشتر عصرها يكي دو ساعتي را در آنجا ميگذراندم و وقتي دعواي بين زنهايم بالا گرفت، فكر كردم شايد بشود از كتاب ها كمك بگيرم. رفتم سراغ غرفه زنان و اولين كتابي كه فكر كردم شايد به دردم بخورد «جنس دوم» سيمون دوبوار بود. جلد دوم كتاب پاسخي بود براي خيلي از سوال هاي من. سيمون دوبوار در كتابش از همان ترديدهاي من گفته بود و خيلي از سوالهايم را در فصل آخر، فصلي كه نامش «زن مستقل» بود، جواب داده بود. آن وقت بود كه فهميدم خيلي اززن ها اين درگيري را با خودشان دارند و فكر كنم همان وقت ها بود كه وقتي داشتم با صاحب آن كتاب فروشي حرف ميزدم، براي اولين بار اسم فمنيسيم ليبرال و فمنيسم راديكال ونوشين احمدي خراساني به گوشم خورد و رفتم كتاب «زير سايه پدرخواندهها»ي نوشين را خريدم و «زن مادر» رويا منجم و شماره اول و دوم «فصل زنان» را.
از آن به بعد هر وقت به كتابفروشي ميرفتنم سري به طبقه زنان ميزدم و كتابهاي سيمون دوبوار و آلپا دسس پدسس زندگي زنان ديگر با دغدغههايي شبيه به من را برايم روايت ميكرد و در گشت وگذارهاي اينترنتي و روزنامهاي هم روي اخبار زنان و مقالات مربوط به مسائل زنان حساسيت بيشتري داشتم. هنوز اما فمنيست نبودم.
كمي كه گذشت. فراخوان كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان، را در اينترنت ديدم. من هم كه آن روزها در سازمانهاي غيردولتي ( و البته نه سازمانهاي زنان)كار ميكردم و حالا به موضوع زنان هم حساس شده بودم،به تلفني كه در فراخوان نوشته شده بود زنگ زدم و «احترام شادفر» عزيز به من آدرس فرهنگسراي بانو و ساعت اولين جلسه كمپين را داد. كمپيني كه از سوي مركز فرهنگي زنان تشكيل شده بود و قرار بود با همكاري سازمان هاي غيردولتي ديگر پا بگيرد. در همان جلسه اول مسئوليت يكي از كميته هاي كمپين را به من دادند و شش ماه تمام تا روز 8 مارس، كار بر روي خشونت عليه زنان مهمترين برنامه زندگي من شد.من در كميته «جمع آوري اسناد و مدارك خشونت عليه زنان» كار مي كردم و براي جمع آوري اين اسناد، بايد كتاب ميخواندم.اخبار خشونت عليه زنان روزنامه ها و سايت ها را جمع مي كردم. به رفتارهايي كه با زنان اطرافم مي شد دقت مي كردم و انواعو اقسام خشونت و مصداق هاي آن را ميشناختم.
تازه آن وقت بود كه فهميدم زنان هر روز و هر روز چه خشونت هاي آشكار و پنهاني را تحمل ميكنند و اين خشونت هاي چقدر ريشه در مناسبات مردسالارانه جامعه دارند. تازه آن موقع بود كه فهميدم خشونت فقط كتك زدن و فحش دادن نيست و خيلي از محدوديتها و آزارهاي زباني هم مصداق خشونت هستند. و مهمتر از همه تازه آن وقت بود كه فهميدم ، كه خودم هم خيلي وقتها از انواع و اقسام خشونتها رنج بردهام و فكر كردهام كه زندگي همين است و بايد تحمل كرد و ساخت.
فقط خشونت هم نبود. همان روزها بود كه چشمم بر روي خيلي از نابرابريها باز شد. نابرابريهايي كه تا ان روز نميديدمشان يا فكر ميكردم كه بديهياند و طبيعي.
تازه آن موقع بود كه فهميدم در همين فاميل خودمان چقدر بين دخترو پسر فرق ميگذراند و چقدر موقعيت مردها و زنها در خانوادهها فرق ميكند.
همان روزها بود كه ديدم در NGO مان و تشكل دانشجوييمان همه مديرها و مسئول ها مردند و معاونان و اعضا زن. همان روزها بود كه به تصويري كه از زن در تلويزيون و سينما و آگهيهاي تبليغاتي نشان ميدهند حساس شدم و ديگر وقتي مردها به شوخي و خنده «زن بودن» را به مسخره ميگرفتند و «مرد بودن» را نشان قدرت و برتري ميدانستند سكوت نميكردم. از همان روز ها بود كه ديگر هيچ وقت نه قول مردانه دادم و نه كار مردانه كردم ونه هيچ وقت قبول كردم كه زنها به خاطر زن بودنشان بايد نابرابريها را تحمل كنند و يك سال بعد بود، كه اولين بار در جواب كسي كه از من پرسيد : «تو فمنيستي؟» گفتم: «بله، من فمنيستم.»
آن روزها آنقدر تلاش براي برابري حقوق زن ومرد جزوي از زندگيام شده بود، كه خنده دار بود اگر فمنيست بودنم را انكار ميكردم. فمنيسيم شده بود يكي از هويتهاي من ومن اين هويت جديدم را دوست داشتم و دارم.
آن وقت ها كه تازه فمنيست شده بودم، فكر مي كردم حالا كه فمنيست هستم بايد يا فمنيست ليبرال باشم، يا راديكال يا فرهنگي و يا يكي ديگراز شاخه هاي فمنيسم. براي همين هم بود كه رفتم و كلي راجع به مكاتب مختلف فمنيسم خواندن تا بفهمم من جزو كدامشان هستم. اما چيزي كه بعد از مدتها خواندن، فهميدم اين بود كه من از هركدام از شاخه هاي فمنيسم چيزي برداشت كرده ام و لازم نيست حتما خودم را محدود به يكي ازاين چارچوب ها كنم. فقط بايد ببينم براي مبارزه با اين نابرابريها در جامعه خودم از چه راهي بايد وارد شوم كه چاره ساز باشد.
اين اما اخر راه نيست و به قول سيما فمینیست شدن من نقطه پایان ندارد و مثل هر هویت دیگری هنوز کامل نیست.
فمنيست بودن هم مثل هر هويت ديگري اينطور نيست كه يك روز بيايد و تو را فمنيست كند و ديگر كار تمام شود. چون وقتي يك هويت جديدي براي خودت انتخاب ميكني(حالا هرچه كه ميخواهد باشد) تازه اول ماجرا است و يك دنيا سوال جديد ميريزد سرت.خيلي چيزها كه قبل برايت بديهي بودند، حالا سوال ميشوند و تو ديگر نميتواني مناسبات مردسالارانه اي را كه همه جا وجود دارند. مثل قبل بپذيري يا حداقل در برابرش سكوت كني و تازه به غير از دنياي بيرون بايد مواظب خودت هم باشي مواظب قلب و عقل خودت كه گاهي وقتها ناخواسته مردانه فكر و عمل ميكنند. درست بر اساس همان مناسباتي كه تو هميشه محكومشان ميكني.
خلاصه اين بود ماجراي فمنيست شدن ما كه بخش تئوريكش را با سيمون دوبوار و نوشين احمدي خراساني عزيزم شروع كردم و بخش عملياش را با كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان وبودن در كنار بهترين دوستانم در مركز فرهنگي زنان و جرقه اش هم احساسي بود كه به يادم آورد من يك زنم.يك زن در جامعه اي مردسالارانه.
اصلا بگذاريد از اول تعريف كنم. تا 3،4 سال پيش، من فمنيست كه نبودم هيچ، حساسيتي هم به مسائل زنان نداشتم. شايد براي اينكه برادري نداشتم تا مزه تبعيض را بچشم. شايد براي اينكه پدرم مرد دموكراتي است و هيچ وقت نخواسته كه مطيع حرف زورش باشم. شايد براي اينكه دوستان دوران كودكي و نوجواني ام بيشتر پسر بودند تا دختر و ما همپاي هم درس ميخوانيدم و بازي ميكرديم و كتك كاري داشتيم و بحث ميكرديم.شايد هم براي اينكه در دانشگاه و انجمني كه زماني دانشجويي در آن كار ميكردم زن بودنم مانعي برايم نبود( و اگر بود آنقدر پنهان و غيرآشكار بود كه من، آن روزها توجهي به آن نداشتم.) و خلاصه آن وقت ها نه فمنيسيم را ميشناختم. نه فمنيست بودم و نه مسائل زنان آنقدرها برايم مهم بود. آن روزها درگير مسائل اجتماعي و سياسي بودم و زنان هم دغدغه اي بود در كنار بقيه مسائل و شايد هم كمرنگ تر.
اولين جرقه اما وقتي زده شد كه عاشق شدم و فهميدم كه «زنم». تا آن موقع واقعا جنسيت آنقدرها برايم مهم نبود. اما وقتي كه براي اولين بار به يك مرد دل بستم، از يك سو «زن» بودنم و احساسات «زنانه» ام برايم برجسته شد و از سوي ديگر دعواي بين زنهاي درونم شروع شد. يكي از زنها كه شايد همان «دخترك» همين روزها باشد، دلش ميخواست رابطه عاطفي كه دارد برابر باشد.دلش ميخواست براي آغاز رابطه منتظر مرد نباشد. دلش ميخواست خواستههاي او هم به اندازه خواسته هاي مرد، مهم باشند و در لحظه زندگي كند و لذت ببرد ؛ و «زن» ديگر كه شايد شبيه «زن» سنتي خيلي از شماها باشد، ميگفت: زن بايد شرم و حيا داشته باشد. زن بايد انتظار بكشد. زن بايد صبور باشد و زن بايد به فكر فردا باشد.
و من گيج شده بودم.نميدانستم كه حق با كدام يك از زنها است. زن سنتي با برخي آموزههاي سنتي ام و انچه در زنان اطرافم ديده بودم سازگاري بيشتري داشت. اما وقتي به حرفش گوش ميكردم و آنطور كه او ميخواست رفتار ميكردم، احساس خوبي نداشتم. حس ميكردم خودم را و خواسته هايم را ناديده گرفته ام و زندگي بايد جور ديگري باشد. آن روزها هيچ كس را براي مشورت نداشتم. دوستان نزديكم خيلي شبيه زن سنتي خودم بودند و من زن سنتي ام را دوست نداشتم و البته از اينكه به حرف آن زن ديگر هم گوش كنم كمي ميترسيدم. همان ترس «دختر بد بودن»
آخرش هم به كتاب ها پناه بردم. همان دوستان خوب هميشگيام. آن روزها نزديك محل كارم كتاب فروشي بود كه بيشتر عصرها يكي دو ساعتي را در آنجا ميگذراندم و وقتي دعواي بين زنهايم بالا گرفت، فكر كردم شايد بشود از كتاب ها كمك بگيرم. رفتم سراغ غرفه زنان و اولين كتابي كه فكر كردم شايد به دردم بخورد «جنس دوم» سيمون دوبوار بود. جلد دوم كتاب پاسخي بود براي خيلي از سوال هاي من. سيمون دوبوار در كتابش از همان ترديدهاي من گفته بود و خيلي از سوالهايم را در فصل آخر، فصلي كه نامش «زن مستقل» بود، جواب داده بود. آن وقت بود كه فهميدم خيلي اززن ها اين درگيري را با خودشان دارند و فكر كنم همان وقت ها بود كه وقتي داشتم با صاحب آن كتاب فروشي حرف ميزدم، براي اولين بار اسم فمنيسيم ليبرال و فمنيسم راديكال ونوشين احمدي خراساني به گوشم خورد و رفتم كتاب «زير سايه پدرخواندهها»ي نوشين را خريدم و «زن مادر» رويا منجم و شماره اول و دوم «فصل زنان» را.
از آن به بعد هر وقت به كتابفروشي ميرفتنم سري به طبقه زنان ميزدم و كتابهاي سيمون دوبوار و آلپا دسس پدسس زندگي زنان ديگر با دغدغههايي شبيه به من را برايم روايت ميكرد و در گشت وگذارهاي اينترنتي و روزنامهاي هم روي اخبار زنان و مقالات مربوط به مسائل زنان حساسيت بيشتري داشتم. هنوز اما فمنيست نبودم.
كمي كه گذشت. فراخوان كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان، را در اينترنت ديدم. من هم كه آن روزها در سازمانهاي غيردولتي ( و البته نه سازمانهاي زنان)كار ميكردم و حالا به موضوع زنان هم حساس شده بودم،به تلفني كه در فراخوان نوشته شده بود زنگ زدم و «احترام شادفر» عزيز به من آدرس فرهنگسراي بانو و ساعت اولين جلسه كمپين را داد. كمپيني كه از سوي مركز فرهنگي زنان تشكيل شده بود و قرار بود با همكاري سازمان هاي غيردولتي ديگر پا بگيرد. در همان جلسه اول مسئوليت يكي از كميته هاي كمپين را به من دادند و شش ماه تمام تا روز 8 مارس، كار بر روي خشونت عليه زنان مهمترين برنامه زندگي من شد.من در كميته «جمع آوري اسناد و مدارك خشونت عليه زنان» كار مي كردم و براي جمع آوري اين اسناد، بايد كتاب ميخواندم.اخبار خشونت عليه زنان روزنامه ها و سايت ها را جمع مي كردم. به رفتارهايي كه با زنان اطرافم مي شد دقت مي كردم و انواعو اقسام خشونت و مصداق هاي آن را ميشناختم.
تازه آن وقت بود كه فهميدم زنان هر روز و هر روز چه خشونت هاي آشكار و پنهاني را تحمل ميكنند و اين خشونت هاي چقدر ريشه در مناسبات مردسالارانه جامعه دارند. تازه آن موقع بود كه فهميدم خشونت فقط كتك زدن و فحش دادن نيست و خيلي از محدوديتها و آزارهاي زباني هم مصداق خشونت هستند. و مهمتر از همه تازه آن وقت بود كه فهميدم ، كه خودم هم خيلي وقتها از انواع و اقسام خشونتها رنج بردهام و فكر كردهام كه زندگي همين است و بايد تحمل كرد و ساخت.
فقط خشونت هم نبود. همان روزها بود كه چشمم بر روي خيلي از نابرابريها باز شد. نابرابريهايي كه تا ان روز نميديدمشان يا فكر ميكردم كه بديهياند و طبيعي.
تازه آن موقع بود كه فهميدم در همين فاميل خودمان چقدر بين دخترو پسر فرق ميگذراند و چقدر موقعيت مردها و زنها در خانوادهها فرق ميكند.
همان روزها بود كه ديدم در NGO مان و تشكل دانشجوييمان همه مديرها و مسئول ها مردند و معاونان و اعضا زن. همان روزها بود كه به تصويري كه از زن در تلويزيون و سينما و آگهيهاي تبليغاتي نشان ميدهند حساس شدم و ديگر وقتي مردها به شوخي و خنده «زن بودن» را به مسخره ميگرفتند و «مرد بودن» را نشان قدرت و برتري ميدانستند سكوت نميكردم. از همان روز ها بود كه ديگر هيچ وقت نه قول مردانه دادم و نه كار مردانه كردم ونه هيچ وقت قبول كردم كه زنها به خاطر زن بودنشان بايد نابرابريها را تحمل كنند و يك سال بعد بود، كه اولين بار در جواب كسي كه از من پرسيد : «تو فمنيستي؟» گفتم: «بله، من فمنيستم.»
آن روزها آنقدر تلاش براي برابري حقوق زن ومرد جزوي از زندگيام شده بود، كه خنده دار بود اگر فمنيست بودنم را انكار ميكردم. فمنيسيم شده بود يكي از هويتهاي من ومن اين هويت جديدم را دوست داشتم و دارم.
آن وقت ها كه تازه فمنيست شده بودم، فكر مي كردم حالا كه فمنيست هستم بايد يا فمنيست ليبرال باشم، يا راديكال يا فرهنگي و يا يكي ديگراز شاخه هاي فمنيسم. براي همين هم بود كه رفتم و كلي راجع به مكاتب مختلف فمنيسم خواندن تا بفهمم من جزو كدامشان هستم. اما چيزي كه بعد از مدتها خواندن، فهميدم اين بود كه من از هركدام از شاخه هاي فمنيسم چيزي برداشت كرده ام و لازم نيست حتما خودم را محدود به يكي ازاين چارچوب ها كنم. فقط بايد ببينم براي مبارزه با اين نابرابريها در جامعه خودم از چه راهي بايد وارد شوم كه چاره ساز باشد.
اين اما اخر راه نيست و به قول سيما فمینیست شدن من نقطه پایان ندارد و مثل هر هویت دیگری هنوز کامل نیست.
فمنيست بودن هم مثل هر هويت ديگري اينطور نيست كه يك روز بيايد و تو را فمنيست كند و ديگر كار تمام شود. چون وقتي يك هويت جديدي براي خودت انتخاب ميكني(حالا هرچه كه ميخواهد باشد) تازه اول ماجرا است و يك دنيا سوال جديد ميريزد سرت.خيلي چيزها كه قبل برايت بديهي بودند، حالا سوال ميشوند و تو ديگر نميتواني مناسبات مردسالارانه اي را كه همه جا وجود دارند. مثل قبل بپذيري يا حداقل در برابرش سكوت كني و تازه به غير از دنياي بيرون بايد مواظب خودت هم باشي مواظب قلب و عقل خودت كه گاهي وقتها ناخواسته مردانه فكر و عمل ميكنند. درست بر اساس همان مناسباتي كه تو هميشه محكومشان ميكني.
خلاصه اين بود ماجراي فمنيست شدن ما كه بخش تئوريكش را با سيمون دوبوار و نوشين احمدي خراساني عزيزم شروع كردم و بخش عملياش را با كمپين مبارزه با خشونت عليه زنان وبودن در كنار بهترين دوستانم در مركز فرهنگي زنان و جرقه اش هم احساسي بود كه به يادم آورد من يك زنم.يك زن در جامعه اي مردسالارانه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر