8 مارسي كه خيلي تلخ بود


پنجشنبه ۱۸ اسفند ۸۴



خسته ام.خيلي خسته. دستانم ديگر نمي‌لرزند. تبم هم پايين آمده.اما يك كوه غم روي قلبم سنگيني مي كند.ديروز روز سختي بود. يك روز سخت و تلخ. خيلي تلخ. ديروز 8 مارس بود. روز جهاني زن. ما مثل سال‌هاي قبل به خيابان رفتيم.مي‌خواستيم از جهاني بهتر بگوييم . جهاني بدون خشونت. بدون نابرابري. بدون جنگ و بدون تبعيض. مي‌خواستيم يك ساعتي در پارك دانشجو بمانيم و فقط پلاكاردهايمان را بالا بگيريم و بروشور پخش كنيم و برويم. مي‌خواستيم اگر بشود كمي صداي‌مان را بلند كنيم و به گوش چند نفر ديگر هم برسانيم. مي دانستيم كه مثل هميشه مي‌ريزند و مي‌زنند و مي‌برند. اين كارها ديگر نه براي‌مان تازگي دارد ونه جاي تعجب.
ديروز اما از جنس ديگري بود. تلخ بود و غم داشت. خيلي زياد. شايد براي اينكه حرمت سيمين بهبهاني را هم نگه نداشتند و آنطور با باتوم و لگد به جانش افتادند. شايد براي اينكه وقتي مي‌خواستيم سيميمن بانو را از معركه بيرون ببريم هيچ ماشيني حاضر نشد او را سوار كند. شايد براي سيلي كه به گوش فيروزه مهاجر، كه به اندازه عمر آنها در دانشگاه درس داده، زدند است كه اينهمه دلم شكسته، يا شايد به خاطر كينه اي است كه ديروز در چشمان باتوم به دستان مي‌ديدم. راستي از ما به آنها چه گفته بودند كه آنطور با خشم باتوم هايشان را بر تنمان مي‌زنند و زنجير مي‌چرخاندند و عربده مي‌كشيدند. از ما چند صد زني كه آرام گوشه پارك نشسته بوديم و مي‌خوانديم : ای زن ای حضور زندگی. به سر رسيد زمان بندگی ... چه به آنها گفته بودند كه آنطور موهاي ستاره را مي‌كشيدند و گلناز را لگد مي‌زندند و حتي حرمت "احترام" را كه عصا به دست آمده بود نگه نداشتند.
ديروز روز تلخي بود. وقتي سيمين بهبهاني را زدند و ما كه دوره‌اش كرده بوديم هيچ نتوانستيم بكنيم و او حتي يك آخ هم نگفت، بغض همه تركيد.ما فرياد مي‌زديم اين سيمين بهبهاني است، شاعر بزرگ ايران و آنها مي خنديدند و مي‌زدند و تماشا مي‌كردند و رد مي‌شدند.منصوره خودش را حائل سيمين كرده بود و فرياد مي‌زد " اگه به سيمين دست بزنيد من همين جا خودم را آتش مي‌زنم" و بعد از مراسم اشك مي‌ريخت و خودش را سرزنش مي كرد كه چرا هيچ از دستش برنيامده و يادش رفته بود كه چقدر باتوم و لگد خورده است. اصلا اشك‌هاي ديروز و غصه‌اي كه بر قلبمان نشسته به خاطر آن چند ضربه باتوم و لگد و فحش و كيسه‌هاي زباله‌اي كه بر سرمان ريختند نبودند، بار اول مان كه نيست تجمع مي‌كنيم و كتك مي‌خورديم.ديروز اما حرمت‌ها شكسته شد. در تجمع 22 خرداد امسال، وقتي سيمين بهبهاني به جمعمان آمد همه پليس ها باتوم هايشان را غلاف كردند و كنار كشيدند. ديروز اما به هيچ كس رحم نكردند حتي به خود سيمين....
تلخي ديروز همه شادي اين چند روزه را به كام مان زهر كرد. امسال براي 8 مارس كلي برنامه ريخته بوديم. خبرنامه داشتيم. زنستان را هوا كرديم.كليپ شعر سيمين را آماده كرديم، برنامه تنديس را داشتيم و از آن طرف هم كلي مطلب براي نشريات مختلف.با اينكه بيشتر بچه ها چند روزي بود كه رنگ يك ساعت خواب درست و حسابي را نديده بودند، تا موقع تجمع همه پر انرژي پرانرژي بوديم و سرشار از شادي.بعد تجمع اما چشم‌ها همه پر اشك بود و غمي سنگين فضا را پر كرده بود و من فقط خدا را شكر مي‌كردم كه همه‌ سالميم و هستيم و از فردا دوباره شروع مي‌كنيم.
ديروز همه اش نگران بودم من، نگران پروين كه اين جور وقت ها خودش را فراموش مي‌كند وبي مهابا اين طرف و آن طرف مي‌دود. نگران گلناز كه گمش كرده بوديم و هرچه تلفن مي كرديم جواب نمي‌داد. نگران احترام كه تازه از بستر بيماري بلند شده بود و عصا به دست آمده بود. نگران دختران جوان و زناني كه نمي‌شناختمشان ومي ديدم كه كتك مي‌خورند اما همچنان با صداي بلند سرود جنبش زنان را مي‌خواندند.
خيلي چيزهاي ديگه هم هست. اما هنوزكرختم من. هنوز گيجم از ضربه اي كه ديروز خورديم. ديروز فرناز من را از ضربه باتومي كه داشت به سرم مي‌خورد نجات داد، اما ضربه كه حتما نبايد به تن آدم بخورد. اصلا مگر فقط وقتي كه خودت باتوم مي‌خوريه كه اشكت در مي‌ايد.ديروز من تمام مدت بغضم را فرو خوردم و فقط مي‌لرزيدم. اما امروز پاي مانيتور وقتي نوشته هاي فرناز وگلي را مي خواندم همين طور اشك مي‌ريختم.بد روزي بود ديروز. اما دلم به اين خوش است كه ما تنها نيستيم و همديگر را داريم و با اين چيزها از پا نمي‌افتيم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...