دوشنبه ۲۹ اسفند ۸۴
دلم ميخواد يك پست با تيتر «مريم در سالي كه گذشت» بنويسم.دلم ميخواد اين دقيقههاي آخر سال از 365 روزي كه پشت سر گذاشتم بنويسم. درست يك ساعت ديگه سال تحويل ميشه.خانه تكاني چند ساعت پيش تمام شد. سفره هفت سين را چيدهام و خودم آمادهام كه توپ آغاز سال نو را دركنند. مثل هميشه يك گزارش نيمه كاره دارم. يك گزارش براي زنستان عزيز كه فردا شماره دومش منتشر ميشه، ولي حالا دلم ميخواد كه آخرين پست سال كهنه را بنويسم.
آخرين پست سالي كه خيلي پر بود و پر از اتفاقهاي ريز و درشت. امسال رفت و آمد آدمها در زندگيام به شدت پارسال نبود و فقط يك دوست پيدا كردم. كه البته هم دوست جونمه و هم خواهر جونم. اما كيفيت روابطم با آدمهايي كه از قبل بودن خيلي عوض شد. به بعضيشون خيلي نزديك شدم و از بعضي هم خيلي دور.خيلي زياد. و با بعضيها هم كه پارسال فكر مي كردم در كنارم هستند، حالا نميدونم كه چه نسبتي دارم.
رفت و آمدهاي كاريام هم همينطور بود. سال قبل هر فصل را يك جايي بودم. امسال اما نه ماه تمام صبح ساعت 8 رفتم سركار و عصر برگشتم خونه و مثل يك آدم با مسئوليت كار كردم. اما آخرش طاقت نياوردم و رفتم يك صفحه در روزنامه اعتماد ملي گرفتم و طوري كه دلم خواست كار كردم. و سال آينده.... واقعا نميدونم.
با فرناز يك عالمه نقشه براي سال جديد كشيديم، اما چقدرش واقعا محقق ميشه؟ اصلا كنار هم خواهيم بود؟ نميدونم. هيچي نميدونم.... فقط اين را ميدونم كه بايد يك عالمه بخونم. يك عالمه بنويسم و اگر بشه كمي بفهمم و عمل كنم. و اين را هم ميدونم كه دوستهاي خوبي دارم و اگه از اون تنهايي كه گريزي ازش نيست بگذريم، آدمهاي زيادي هستن كه با بودنشون كمكم ميكنن تا سرگردانيهام من را از پا نيندازند.
مثل هميشه خيلي حرفها را نشد كه بنويسم و خيلي ها را بايد مثل يك راز در سينه ام نگه دارم. شايد هم نه، همهشان را كنار مي گذارم تا شايد اگه شد فراموششان كنم و يا لااقل برايم خاطره شوند. فقط خاطره.
از همه اين حرفها كه بگذريم. سال نو مبارك.
آخرين پست سالي كه خيلي پر بود و پر از اتفاقهاي ريز و درشت. امسال رفت و آمد آدمها در زندگيام به شدت پارسال نبود و فقط يك دوست پيدا كردم. كه البته هم دوست جونمه و هم خواهر جونم. اما كيفيت روابطم با آدمهايي كه از قبل بودن خيلي عوض شد. به بعضيشون خيلي نزديك شدم و از بعضي هم خيلي دور.خيلي زياد. و با بعضيها هم كه پارسال فكر مي كردم در كنارم هستند، حالا نميدونم كه چه نسبتي دارم.
رفت و آمدهاي كاريام هم همينطور بود. سال قبل هر فصل را يك جايي بودم. امسال اما نه ماه تمام صبح ساعت 8 رفتم سركار و عصر برگشتم خونه و مثل يك آدم با مسئوليت كار كردم. اما آخرش طاقت نياوردم و رفتم يك صفحه در روزنامه اعتماد ملي گرفتم و طوري كه دلم خواست كار كردم. و سال آينده.... واقعا نميدونم.
با فرناز يك عالمه نقشه براي سال جديد كشيديم، اما چقدرش واقعا محقق ميشه؟ اصلا كنار هم خواهيم بود؟ نميدونم. هيچي نميدونم.... فقط اين را ميدونم كه بايد يك عالمه بخونم. يك عالمه بنويسم و اگر بشه كمي بفهمم و عمل كنم. و اين را هم ميدونم كه دوستهاي خوبي دارم و اگه از اون تنهايي كه گريزي ازش نيست بگذريم، آدمهاي زيادي هستن كه با بودنشون كمكم ميكنن تا سرگردانيهام من را از پا نيندازند.
مثل هميشه خيلي حرفها را نشد كه بنويسم و خيلي ها را بايد مثل يك راز در سينه ام نگه دارم. شايد هم نه، همهشان را كنار مي گذارم تا شايد اگه شد فراموششان كنم و يا لااقل برايم خاطره شوند. فقط خاطره.
از همه اين حرفها كه بگذريم. سال نو مبارك.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر