چهارشنبه ۲۴ اسفند ۸۴
دلم ميخواهد چشمانم را ببندم و هيچ نبينم و هيچ به اين فكر نكنم كه چه وقت بايد چشمهايم را باز كنم. اما نه !دلم ميخواهد امشب را تا صبح بيدار بمانم و بنويسم و بنويسم و بنويسم و در عوض چند روز آخر سال مال خودم باشد، براي اينكه در خيابان راه بروم و سوت بزنم و آواز بخوانم. با كوله سبكي كه پشتم انداختهام و دستاني كه در هم قفل شدهاند.
فط اين نيست دلم مي خواهد تا سال تمام نشده بروم پيش شبنم و برايش از «تعليق هستهاي» تعريف كنم و از اينكه چقدر بزرگ شدهام و چه تصميمهاي عاقلانهاي گرفتهام. دلم ميخواهد تا سال تمام نشده يكبار ديگر سارا را ببينم. فقط براي اينكه دلم برايش تنگ شده..... چه خوب كه فردا شب پيش بچهها هستم.يكي از آرزوهايم كم شد. فردا شب حتما كلي مي خنديم و خوش ميگذرانيم و از هم انرژي ميگيريم. ديگر چه دلم ميخواهد؟؟.... دلم ميخواهد يك سر بروم كتابفروشي داروگ چند ساعتي در طبقه دوم بين قفسههاي كتاب خلوت كنم و بعد از يك دل سير حرف زدن با آقا كاوه، با يك بغل كتاب بيرون بيايم.... آخ يادم رفت تا سال تمام نشده بايد فرناز را ببينم. بايد يكبار ديگر نقشههايمان را مرور كنيم و آرزوهايمان را. تازه دلم هم برايش تنگ شده. براي اينكه در برابرش خود خودم باشم. با همه ترديدها و شوقهاي كودكانهام.... براي روجا هم بايد ايميل بزنم. خيلي وقت است كه ازش خبر ندارم... با آن يكي رفيقمان هم كه قرار گذاشتم. هنوز نميدانم چه ميخواهم به او بگويم. فقط ميدانم كه ميخواهم تا سال تمام نشده يكبارديگر ببينمش. ديگر چه بايد كنم در اين چند روزي كه مانده تا آخر سال؟؟؟....
راستي چرا امسال همه چيز برايم مهم شده. روزهاي آخر سال! شروع سال جديد!! و تولد 26 سالگيام!! اين روزها حتما هيچ فرقي با بقيه روزها و بقيه آخر سالهاي ديگر ندارند. در من چيزي تغيير كرده. مثل آدمي هستم كه راهي سفر است.
فط اين نيست دلم مي خواهد تا سال تمام نشده بروم پيش شبنم و برايش از «تعليق هستهاي» تعريف كنم و از اينكه چقدر بزرگ شدهام و چه تصميمهاي عاقلانهاي گرفتهام. دلم ميخواهد تا سال تمام نشده يكبار ديگر سارا را ببينم. فقط براي اينكه دلم برايش تنگ شده..... چه خوب كه فردا شب پيش بچهها هستم.يكي از آرزوهايم كم شد. فردا شب حتما كلي مي خنديم و خوش ميگذرانيم و از هم انرژي ميگيريم. ديگر چه دلم ميخواهد؟؟.... دلم ميخواهد يك سر بروم كتابفروشي داروگ چند ساعتي در طبقه دوم بين قفسههاي كتاب خلوت كنم و بعد از يك دل سير حرف زدن با آقا كاوه، با يك بغل كتاب بيرون بيايم.... آخ يادم رفت تا سال تمام نشده بايد فرناز را ببينم. بايد يكبار ديگر نقشههايمان را مرور كنيم و آرزوهايمان را. تازه دلم هم برايش تنگ شده. براي اينكه در برابرش خود خودم باشم. با همه ترديدها و شوقهاي كودكانهام.... براي روجا هم بايد ايميل بزنم. خيلي وقت است كه ازش خبر ندارم... با آن يكي رفيقمان هم كه قرار گذاشتم. هنوز نميدانم چه ميخواهم به او بگويم. فقط ميدانم كه ميخواهم تا سال تمام نشده يكبارديگر ببينمش. ديگر چه بايد كنم در اين چند روزي كه مانده تا آخر سال؟؟؟....
راستي چرا امسال همه چيز برايم مهم شده. روزهاي آخر سال! شروع سال جديد!! و تولد 26 سالگيام!! اين روزها حتما هيچ فرقي با بقيه روزها و بقيه آخر سالهاي ديگر ندارند. در من چيزي تغيير كرده. مثل آدمي هستم كه راهي سفر است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر