کابوس نبود

هنوز گاهی وقت ها باورم نمیشه که همه اش واقعی بود و کابوس نبود. هنوز گاهی خودم را می بینم که جامانده ام آنجا. با همان شلوار گرم کن طوسی و کاپشن یشمی، چسبیده به لوله آبگرم کنج راهرو، همانطور مبهوت و ناباور.
کاش بلد بودم بنویسمش. نمی شود. نمی توانم. هرچه می نویسم شبیه چیزی که دیده ام نیست  و نصفه کاره رها می شود.  

۱ نظر:

ناشناس گفت...

نوشتن مثل سم مي ماند سمي كه داخل آدم يجايي تلمبار شده و با نوشتن بيدارش ميكني همين قدر هم كه سعي كردي بنويسي اش و در واژه بگنجاني خيلي كار است و از هر كسي ساخته نيست ...

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...