باران، يعني تو برمي گردي


پنجشنبه ۳۰ تیر ۸۴

در سبز «نشر باغ» را كه ديد، گفت كتاب مي خواهم، به ياد آوردن انبوه كتاب‌هاي نخوانده‌اي كه در قفسه جاخوش كرده‌اند هم بي‌فايده بود. تا من جمله‌ام را تمام كنم كرايه را حساب كرده بود و داشت ويترين كتاب فروشي را ديد مي زد.
بغضش را كه ديدم، تسليم شدم. دنبال بهانه مي‌گشت براي گريه كردن و من حوصله اشك‌هايش را نداشتم.
اين كتاب فروشي را دوست دارم. از معدود جاهايي است كه هربار مي روم هر قدر دلم مي‌خواهد ميان كتاب‌ها پرسه مي زنم و كيف مي‌كنم. امروز هم مثل هميشه، گيرم كمي پريشان تر. چه خوب كه فروشنده كردش آنقدر فهيم است كه هيچ وقت چيزي نمي‌پرسد و آدم را به حال خودش مي‌گذارد.
از نگاهي كه به كتاب ها مي‌كند، مي فهمم چرا من را به اينجا كشانده. مي‌خواهد حواسم را پرت كند از همه آنچه كه كلافه‌ام كرده و فاصله‌ام را تا اشك، به يك پلك زدن رسانده است. مي‌خواهد آخر هفته‌اي سرم گرم باشد و خودم را غرق هذيان‌هايم نكنم.
به جاي غرغر كردن، همراهش شدم..... شايد با هم ديگر چيزي پيدا كنيم كه به جاي پريشاني، خودم را در آن رها كنم. يك كتاب كه زياد طولاني نباشد و دو روزه تمامش كنم.«خانواده خوشبخت» سارتر را برمي دارم. يادم ميآيد كه هنوز «تهوع» را تمام نكرده‌ام.«ميهمان» دوبووار را هم با همه اشتياقم ناديده مي‌گيرم. هم قطور است و هم جلدهاي ناتمام خاطرات سيمون دوبووار هنوز در انتظارم هستند. همه كتاب‌هاي «ويرجينيا وولف» و «كامو» و «كافكا» را هم رد مي‌كنم. به اندازه كافي خودم تلخ و سخت هستم...حوصله تست كردن نويسنده‌هاي ناشناس را هم ندارم. داستان كوتاه هم نه! مي خواهم خودم را در كتاب رها كنم و داستان كوتاه اين فرصت را به آدم نمي‌دهد.
كلافه‌ام، دنبال بهانه مي‌گردم بزنم بيرون، كه چشمم به يك اسم جديد مي‌افتد. كتاب را باز مي كنم.نوشته است:
وقتي خدا تو را به من داد
احساس كردم به من شراب داده و به ديگران گندم
به من جامه حرير داده و
به ديگران جامه پنبه اي
به من گل داده و به آنان شاخه اي بي برگ...
وقتي خدا تو را به من شناساند،
گفتم نامه‌اي برايش خواهم نوشت!
مي خواستم به خاطر انتخابش
از او تشكر كنم!

ياد خودم افتادم كه همين چند روز پيش، چقدر خدا را به خاطر داشتن تو سپاس گفتم. كتاب را برداشتم.اسمش هست:« باران، يعني تو برمي گردي» شاعرش هم «نزار قباني» است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...