چاره‌اي نداريم

سه شنبه ۳۱ خرداد ۸۴



«بايد به هاشمي راي دهيم، چاره‌اي ديگري هم نداريم.» اين جمله‌اي است كه اين روزها بيشتر شنيده‌ام. آن هم از كساني كه مي‌دانم با سياست‌هاي هاشمي مخالفند و همه حرف و استدلال و اصرارشان در دفاع از او از سر ناچاري است. حرفشان منطقي است براي در امان ماندن از فاشيسم بايد چاره‌اي انديشيد. بايد به حداقل‌ها تن داد، نه براي زندگي كردن كه براي زنده ماندن. براي اينكه همين چند منفذ كوچك هم به رويمان بسته نشود.
بچه‌ها همه توانشان را به‌ كار گرفته‌اند، از توليد گزارشاتي كه خطر روي كار آمدن اختناق را هشدار دهد و تبيلغ خياباني در شهرستان‌ها گرفته تا شركت در ميتينگ
‌حمايت از هاشمي، تماس با دوستان و آشنايان و تشويق آنها براي راي دادن.بيشتر انها در دور اول يا به معين راي داده‌اند و يا در صف تحريمي‌ها بوده‌اند، اما امروز سخت در تكاپويند تا شايد بتوانند جلوي فاجعه را بگيرند.تكاپوي آنها را كه مي‌بينم بغض سنگيني كه اين‌روزها مدام كنارش مي‌زنم، مي‌خواهد خفه‌ام كند. همه‌شان را مي‌شناسم. مي‌دانم كه از سر ترس و اضطرار است كه چنين تلاش مي‌كنند. من اما نمي‌توانم كه خودم را راضي كنم و به شهرستان‌ها يا حتي به ميتينگ بروم. براي راي دادن هم خدا مي‌داند كه چقدر با خودم كلنجار رفته‌ام و تلاش كرده‌ام كه منطقم بر احساسم غلبه كند.
من از اين روزهاي سرد و سياه مي‌ترسم. از اينكه هيچ چاره‌اي جز انتخاب افتضاح و فاجعه نداريم متنفرم. ما مجبوريم جمعه به پاي صندوق برويم و به كسي راي بدهيم كه مي دانيم به هيچ كدام از آرمان‌هاي ما معتقد نيست، فقط به اين اميد كه جاه‌طلبي‌اش او را وا‌دارد كمي هم به خواسته‌هاي ما بها دهد.به اين اميد كه راست افراطي بر سرنوشتمان حاكم نشود.به اين اميد كه همه انچه اين سالها به‌دست آورده‌ايم يك شبه بر باد نرود....
هميشه از اينكه اين چنين از آرمان‌هايم كوتاه بيايم هراس داشتم و حالا راه ديگري پيش روي خود نمي‌بينم.
احساس خفگي مي‌كنم اين روزها، اي كاش مي‌شد كه راي ندهم. اي كاش مي‌شد كه روز جمعه در خانه مي‌نشستم و كتابم را مي‌خواندم. اما نمي‌شود. اما نمي‌توانم. نمي‌توانم همين خرابه‌اي را كه از وطنم مانده دو دستي تقديم فاشيسم كنم. ما، مايي كه در ايران زندگي مي‌كنيم و قلبمان براي ايران مي‌تپد چاره‌ ديگري نداريم اين روزها و اين زخمي است كه با هيچ مرهمي درمان نمي‌شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...