به اعتبار آدم‌ها

به اعتبار آدم‌ها

پنجشنبه ۹ تیر ۸۴

گاهي اوقات در زندگي، آدم‌هايي كه روزهايت را با آنها مي‌گذراني آنقدر اهميت پيدا مي‌كنند كه تو از خيلي چيزها به خاطر آنها چشم پوشي مي‌كني.شايد دوستي تو با اين آدمها خيلي قوي و محكم هم نباشد اما يك حس ظريف همدلي شما را به وصل مي كند. حسي كه حتي آدم گريز پايي مثل من را چند ماه است پايبند كرده.وقتي كه كار جديدم را انتخاب كردم از سر ناچاري بود. خبرنگاري را دوست دارم اما حوزه‌اي كه در آن كار مي‌كنم آنقدر برايم ناآشنا بود و آنقدر از من و علايقم فاصله داشت كه خودم هم گمان نمي‌كردم يكي دوماه بيشتر دوام بياورم. اما ماندم و حتي دو پيشنهاد كار خوب را هم رد كردم. فقط و فقط براي اينكه دلم نيامد و مطمئن بودم اگر بروم آنقدر دلم براي اينجا تنگ مي‌شود كه دو روزه پشيمان مي‌شوم و بر خودم لعنت مي‌فرستم.
وقتي يادم مي‌افتد كه نزديك به شش ماه است كه اينجا كار مي‌كنم و جز چند مورد لحظه‌اي و زودگذر، نقشه فرار نكشيده‌ام، خودم هم تعجب مي‌كنم.
حقيقت اين است كه من اين بار به اعتبار آدم‌هايي كه دوستشان دارم، مانده‌ام. به اعتبار نگاه همدلانه‌اي كه در چشمان تك تك دوستانم مي بينم و اشك‌ها و لبخندهايي كه در اين روزها با هم پشت سر گذاشته‌ايم. به اعتبار بحث‌هاي بي‌پاياني كه درباره سياست و اجتماع و دين و عشق و هزار چيز ديگر داريم. به اعتبار شعرهايي كه شهاب هر روز در تخته سفيد اتاقمان مي نويسد و كوله‌اش كه هميشه پر از كتاب و فيلم و موسيقي است.
به اعتبار نگاه‌هاي مهربان سارا ( و البته كوفته تبريزي‌ها و كشك بادمجان‌هاي محشرش).به اعتبار موسيقي‌هايي كه فقط سلطان جايشان را بلد است و هميشه در اتاقمان بساطش برپا است. آن هم از همه نوعش از ابي و داريوش و شهرام شب پره گرفته تا انواع و اقسام آهنگ‌هاي هندي و هنگ كنگي و آفريقايي و ... شعرهاي شاملو و اين آخري‌ها آهنگ هاي موسيقي تبتي كه به قول شبنم آرامش بخش است.
به اعتبار روزهايي كه غذايم را مي ريزم سطل آشغال تا با بچه ها برويم ديزي بخوريم و يادمان برود كه چقدر از نتيجه انتخابات خشمگين و غمگين هستيم.
به اعتبار جوانه گندم‌هايي كه شبنم همراه با نظم و انضباط و مهرباني‌هايش به سرويس ما آورده.به اعتبار دبير سرويس ماهمان كه پاي ثابت همه بحث‌ها است و يك روز كه نباشد بدون او حوصله‌مان سر مي‌رود.به اعتبار هژير كه از وقتي آمده هر روز با شرح يكي از آشوب‌گري‌هايش سرمان را گرم مي‌كند و به اعتبار همه اين روزهاي خوب و آدم‌هايي كه دوستشان دارم.
مي‌دانم كه با وجود همه اينها شايد زياد اينجا دوام نياورم.اما اين را هم مي‌دانم كه هر جا بروم دلم براي اين اتاق كوچكي كه هشت نفري در آن كار مي‌كنيم و زندگي، تنگ مي‌شود.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...