ريتم زندگي

جمعه ۱۲ خرداد ۸۵
1. ريتم زندگي ام دارد عوض مي شود. زندگي ام كم كم دارد شبيه آن چيزي مي شود كه هميشه دلم مي خواست.تا رسيدن به آن سبك زندگي كه آرزويش را دارم هنوز خيلي فاصله است. اما جاده را پيدا كرده ام. جاده ام آسان نيست البته. سخت است و دشوار. من ولي عاشق همين سختي اش هستم. عاشق اينكه هر روز ببينم يك ميلمتر يا خيلي كمتر جلو رفته ام و بقيه روز را دور خودم چرخيده ام و نقشه بكشم براي اينكه فردا كمي ديگر جلو بروم. خيلي روزها هم اصلا جلو نمي روم. مي ايستم و خيره مي شوم به ناكجا آباد و گاه اشك مي ريزم بر سستي گام هايم. اما مي دانم كه زندگي همين است، اگر قرار باشد با پاهاي خودت جلو بروي.


2.اين روزها كه اينجا كمتر مي نويسم، دارم زندگي ام را با همه اتفاقات ريز و درشتش جايي ديگري ثبت مي كنم روي يك صفحه سفيد كه هيچ وقت تمام نمي‌شود. خيلي وقت ها دلم مي خواهد انها را بگذارم اينجا. اما چيزي مانعم مي شود.چيزي كه به واقع نمي دانم چيست؟ اصلا راستش را بگويم : نوشتن براي وبلاگ را از ياد برده ام. نمي دانم كه اينجا بايد چه نوشت وچه جور نوشت و تا كجا نوشت؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...