من از فردا ميترسم. هرقدر هم كه پروين اردلان و زهره ارزني از روزهاي سخت دهه شصت برايم بگويند نمي توانم اين شبها آسوده سر بر زمين بگذارم. من از مسلط شدن فاشيسم و بستن اين روزنههاي كوچك هراس دارم. ميدانم كه هر اتفاقي كه بيافتد زندگي ادامه دارد و هيچ نيرويي را توان آن نيست كه حركت رو به جلوي ما را متوقف كند، اما از اينكه موج خفقان دوباره بر جامعه روشنفكري ما حاكم شود بيمناكم.
مي دانيد مشكل كجاست؟ روشنفكران ما با زباني سخن ميگويند كه عامه مردم آن را نميفهمند! باور كنيد واقعيت همين است. روزنامه شرق اين روزها از انتخابات فرانسه مي نويسد و فرق بين ژاك شيراك و ژان ماري لوپن و مردمي كه از جلوي دكههاي روزنامه فروشي ميگذرند تعجب مي كنند كه چرا در اين گيرو دار انتخابات، عكس رئيس جمهور فرانسه يك صفحه كامل شرق را گرفته است.
بخش وسيعي از مردم به جاي آنكه نگران حقوق زنان، جرم سياسي، آزادي بيان، جامعه مدني، كتاب، تئاتر، سينما وموسيقي و .... باشند، دغدغه نان دارند و حق هم دارند. شايد اگر من هم به مانند بسياري از حداقلهاي زندگي محروم بودم اين روزها به جاي اينكه غصه بر باد رفتن آزادي و حقوق بشر را بخورم، مي رفتم و به مردي راي ميدادم كه مي گويند ساده زيست است و كاخ نشين نيست و هيچ هم فكر نمي كردم كه چه بر سر كشورم خواهم آمد با رئيس جمهوري كه به حداقلهاي يك جامعه مدني هم اعتقاد ندارد و اگر بر سر قدرت بيايد نمي دانم چه بر سر اهالي فرهنگ خواهد آمد.
من از فردا مي ترسم
تا فردا چيزي نمانده است. با همه دلداريهايي كه به خودم ميدهم پر از نگرانيام و اضطراب.ديروز كمي ترديد داشتم براي اينكه اصلا راي بدهم يا نه؟ اما امروز مطمئنم كه مي روم و رايم را به نام هاشمي به صندوق ميريزم. محمد رهبر كه با جمعي از روزنامهنگاران و فعالان سياسي و اجتماعي به ميادين شهر رفته بود تا مردم را براي راي دادن به هاشمي متقاعد كند، مي گفت در شهرك غرب و ونك و تجريش هم تعداد حاميان احمدي نژاد و تحريميها از كساني كه ميخواهند به هاشمي راي بدهند بيشتر است. اين كه وضعيت طبقه متوسط ما باشد، تكليف بقيه ديگر روشن است.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...