شنبه ۱۳ خرداد ۸۵
كتاب« يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف»بالاخره تمام شد. اين بالاخره نه به خاطر اينكه كتاب سختي بود يا طولاني.بالاخره؛ براي اينكه مي خواستم لحظات آخر را ببينم.لحظات آخري كه چهار روز مانده به مرگ نويسنده نوشته شده بودند. مي خواستم ببينم شوق مرگ يا نزديكي اش را مي فهمم يا نه؟ نشانه ها اما خيلي كمرنگ بود و حتي جاهايي مثل افعال معكوس بود. مثل آدم هايي كه وقتي از همه چيز مي برند. وعده يك برنامه منظم و شاد را به خود مي دهند.
كتاب نزديك دو ماه دستم بود و ارام آرام خواندمش. با يك لذت خفيف و ملايم. هيچ وقت خسته ام نكرد و وسوسه نشدم كنار بگذارمش و در عين حال نخواستم كه يك دفعه آن را سر بكشم. يادداشت ها حاصل 27 سال زندگي بود. آن هم زندگي ويرجينيا وولف و ارزش تامل را داشت.از وولف قبلا دو كتاب را ديده بودم: اتاقي از ان خود و به سوي فانوس دريايي. اما هيچ كدام را بيشتر از 10 صفحه نخوانده بودم. سخت بودند وخسته ام كردند. حالا اما كه مي شناسمش و مي دانم هر كدام از اين كتاب ها چطور متولد شده اند شايد بهتر بتوانم با آنها ارتباط برقرار كنم.
اين اولين باري بود كه نوشته هاي يك نويسنده را درباره كتاب هايش مي خواندم. تلاش مداومش براي خلق يك رمان يا حتي يك مقاله و يك نقد ادبي برايم جالب بود و جالبتر از آن وسواس و سخت گيري كه براي جمله، جمله نوشتههايش داشت. فقط اين هم نبود بعد از آن، توجه و بي توجهي تواماني بود كه به نقدها و واكنش هايي كه نسبت به نوشته هايش ابراز مي شد داشت.
گاهي اوقات وولف احساسات و افكار من را با كلمات خودش مي گفت و گاه شديدا مي فهميدم چه مي گويد. مثل همان حرفي كه درباره تلخ بودن نويسنده ها و تيره شدن كتاب هايشان نوشته و گاهي نيز آن چه را كه حس مي كردم اما نمي فهميدم برايم عيان مي كرد.مثل حرف هايي كه درباره لذت نوشتن و خلق اثر فارغ از خوانده شدنش و واكنش هايي كه در پي دارد مي نوشت.
برايم جالب بود كه در عين حال كه توجه زيادي به عكس العمل هاي ابراز شده نسبت به نوشته هايش نشان مي داد و اين نقدها و اظهار نظرها برايش مهم بود. گاهي نيز كاملا نسبت به آنها بي توجه مي شد: هنگامي كه در حال نوشتن كتابش بود و فقط به نوشتن فكر مي كرد ؛وقتي تصحيح حروفچيني را تمام كرد و ان را به ناشر مي سپرد و ان جمله هميشگي :"چه خوب، چه بد تمام شد ."را مي گفت و وقتي پس از انتشار با نظرات مختلف مواجه مي شد و براي خلق يك اثر تازه احتياج به سكوت و فاصله گرفتن از آثار قبلي داشت.
حالات متغيير روحي اش هم عجيب بود. سردرد ها و بيماري هايي كه گاه هفته ها و حتي ماه ها او را در بستر نگه مي داشت. ناراحتي هاي روحي و افسردگي هايي كه در كارش خلل ايجاد مي كرد و در كنار آنها ايامي كه مثل ماشين، مداوم و پرتلاش كار ميكرد. مي خواند. رمان مي نوشت. مقاله و نقد ادبي مي نوشت و گاه در كنار بازنويسي يك داستان(كه برايش طاقت فرسا ترين كار بود) كتاب سبك ديگري را شروع مي كردو ايده اش را مي پروراند.
تلاش وولف براي رسيدن به سبك هاي جديد و چگونه نوشتن را هم خيلي دوست داشتم. اين تلاش وقت برايم جالب مي شد كه سبك قبلي اش با موفقيت و استقبال روبرو شده بود و او بدون ترس از شكست دنبال يك سبك جديد بود براي اينكه حرف هايش را در قالبي نو و بهتر بزند.چنانكه خودش هم مي گويد: «خودم را واداشته ام كه هر قالبي را بشكنم و شكلي نويني از بودن را بيابم، يعني فرم تازه بيان را براي هرچه كه مي انديشم و احساس مي كنم. اما رسيدن به اين حالت نيازمند تلاش دائمي، اضطراب و شتاب است.»
كتاب را كه شروع كردم دلم مي خواست بدانم چرا آدمي مثل ويرجيينيا وولف به آب زد و هيچ گاه برنگشت و حالا گمان مي كنم فهميده ام و قانع شده ام، احساس بيهودگي و گاه سرگشتگي را خيلي خوب در ميان كلمات مي ديدم وقتي كه مي گفت:
« سرم گيج مي رود و نمي دانم چطور مي توانم اين راه را تا به آخر طي كنم.»
« تقريبا از همه چيز لذت مي برم با وجود اين چيزي در درونم بي آرام و جست و جو گر است. چرا نمي توان چيزي را در زندگي كشف كرد؟ چيزي كه بتوان بر آن انگشت گذاشت وگفت: «خودش است.» افسردگي ام ناشي ازاحساس سرخوردگي ام است. نگاه مي كنم:اما خودش نيست_خودش نيست. پس چيست؟ و آيا پيش از يافتن آن خواهم مرد؟»
«با چه رسوايي گذاشتم اين همه وقت بگذرد و ايستاده روي پل گذر زمان را نظاره كردم. اما به جز ايستادن، مشغول دويدن و بالاو پايين رفتن هم بوده ام. با ناراحتي، هيجان و بي آرامي.»
«خودم را وادار خواهم كرد با اين حقيقت روبرو شوم كه هيچ چيز وجود ندارد_براي هيچ يك از ما چيزي وجود ندارد. كار كردن، خواندن و نوشتن همگي پوشش اند.همچنين روابط با آدمها، بله حتي بچه دار شدن بيهوده است.»
«همه چيز در سطح و سخت است و خودم فقط عضوي كه ضربه ها را تاب مي اورد. يكي پس از ديگري؛ بيهودگي سراسر اين زندگي: نفرت از بي مغزي و بي ارادگي خودم، احساس قديمي سنگ آسيايي كه به بي هيچ دليل همچنان مي چرخد و ادامه مي دهد و ادامه مي دهد.»
اينها البته همه كتاب نبود. نكات ريز زيباي ديگري هم بودند كه از قلم افتادند. بايد بيشتر درباره ويرجينا وولف بخوانم.
كتاب نزديك دو ماه دستم بود و ارام آرام خواندمش. با يك لذت خفيف و ملايم. هيچ وقت خسته ام نكرد و وسوسه نشدم كنار بگذارمش و در عين حال نخواستم كه يك دفعه آن را سر بكشم. يادداشت ها حاصل 27 سال زندگي بود. آن هم زندگي ويرجينيا وولف و ارزش تامل را داشت.از وولف قبلا دو كتاب را ديده بودم: اتاقي از ان خود و به سوي فانوس دريايي. اما هيچ كدام را بيشتر از 10 صفحه نخوانده بودم. سخت بودند وخسته ام كردند. حالا اما كه مي شناسمش و مي دانم هر كدام از اين كتاب ها چطور متولد شده اند شايد بهتر بتوانم با آنها ارتباط برقرار كنم.
اين اولين باري بود كه نوشته هاي يك نويسنده را درباره كتاب هايش مي خواندم. تلاش مداومش براي خلق يك رمان يا حتي يك مقاله و يك نقد ادبي برايم جالب بود و جالبتر از آن وسواس و سخت گيري كه براي جمله، جمله نوشتههايش داشت. فقط اين هم نبود بعد از آن، توجه و بي توجهي تواماني بود كه به نقدها و واكنش هايي كه نسبت به نوشته هايش ابراز مي شد داشت.
گاهي اوقات وولف احساسات و افكار من را با كلمات خودش مي گفت و گاه شديدا مي فهميدم چه مي گويد. مثل همان حرفي كه درباره تلخ بودن نويسنده ها و تيره شدن كتاب هايشان نوشته و گاهي نيز آن چه را كه حس مي كردم اما نمي فهميدم برايم عيان مي كرد.مثل حرف هايي كه درباره لذت نوشتن و خلق اثر فارغ از خوانده شدنش و واكنش هايي كه در پي دارد مي نوشت.
برايم جالب بود كه در عين حال كه توجه زيادي به عكس العمل هاي ابراز شده نسبت به نوشته هايش نشان مي داد و اين نقدها و اظهار نظرها برايش مهم بود. گاهي نيز كاملا نسبت به آنها بي توجه مي شد: هنگامي كه در حال نوشتن كتابش بود و فقط به نوشتن فكر مي كرد ؛وقتي تصحيح حروفچيني را تمام كرد و ان را به ناشر مي سپرد و ان جمله هميشگي :"چه خوب، چه بد تمام شد ."را مي گفت و وقتي پس از انتشار با نظرات مختلف مواجه مي شد و براي خلق يك اثر تازه احتياج به سكوت و فاصله گرفتن از آثار قبلي داشت.
حالات متغيير روحي اش هم عجيب بود. سردرد ها و بيماري هايي كه گاه هفته ها و حتي ماه ها او را در بستر نگه مي داشت. ناراحتي هاي روحي و افسردگي هايي كه در كارش خلل ايجاد مي كرد و در كنار آنها ايامي كه مثل ماشين، مداوم و پرتلاش كار ميكرد. مي خواند. رمان مي نوشت. مقاله و نقد ادبي مي نوشت و گاه در كنار بازنويسي يك داستان(كه برايش طاقت فرسا ترين كار بود) كتاب سبك ديگري را شروع مي كردو ايده اش را مي پروراند.
تلاش وولف براي رسيدن به سبك هاي جديد و چگونه نوشتن را هم خيلي دوست داشتم. اين تلاش وقت برايم جالب مي شد كه سبك قبلي اش با موفقيت و استقبال روبرو شده بود و او بدون ترس از شكست دنبال يك سبك جديد بود براي اينكه حرف هايش را در قالبي نو و بهتر بزند.چنانكه خودش هم مي گويد: «خودم را واداشته ام كه هر قالبي را بشكنم و شكلي نويني از بودن را بيابم، يعني فرم تازه بيان را براي هرچه كه مي انديشم و احساس مي كنم. اما رسيدن به اين حالت نيازمند تلاش دائمي، اضطراب و شتاب است.»
كتاب را كه شروع كردم دلم مي خواست بدانم چرا آدمي مثل ويرجيينيا وولف به آب زد و هيچ گاه برنگشت و حالا گمان مي كنم فهميده ام و قانع شده ام، احساس بيهودگي و گاه سرگشتگي را خيلي خوب در ميان كلمات مي ديدم وقتي كه مي گفت:
« سرم گيج مي رود و نمي دانم چطور مي توانم اين راه را تا به آخر طي كنم.»
« تقريبا از همه چيز لذت مي برم با وجود اين چيزي در درونم بي آرام و جست و جو گر است. چرا نمي توان چيزي را در زندگي كشف كرد؟ چيزي كه بتوان بر آن انگشت گذاشت وگفت: «خودش است.» افسردگي ام ناشي ازاحساس سرخوردگي ام است. نگاه مي كنم:اما خودش نيست_خودش نيست. پس چيست؟ و آيا پيش از يافتن آن خواهم مرد؟»
«با چه رسوايي گذاشتم اين همه وقت بگذرد و ايستاده روي پل گذر زمان را نظاره كردم. اما به جز ايستادن، مشغول دويدن و بالاو پايين رفتن هم بوده ام. با ناراحتي، هيجان و بي آرامي.»
«خودم را وادار خواهم كرد با اين حقيقت روبرو شوم كه هيچ چيز وجود ندارد_براي هيچ يك از ما چيزي وجود ندارد. كار كردن، خواندن و نوشتن همگي پوشش اند.همچنين روابط با آدمها، بله حتي بچه دار شدن بيهوده است.»
«همه چيز در سطح و سخت است و خودم فقط عضوي كه ضربه ها را تاب مي اورد. يكي پس از ديگري؛ بيهودگي سراسر اين زندگي: نفرت از بي مغزي و بي ارادگي خودم، احساس قديمي سنگ آسيايي كه به بي هيچ دليل همچنان مي چرخد و ادامه مي دهد و ادامه مي دهد.»
اينها البته همه كتاب نبود. نكات ريز زيباي ديگري هم بودند كه از قلم افتادند. بايد بيشتر درباره ويرجينا وولف بخوانم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر