یک چالههایی هستن که هزاربار هم افتاده باشی تهشون، دفعه هزار و یکم همانقدر اذیتت میکنن. چالههایی مثل وقتی که اخر شب به حاصل کار تمام روزت نگاه میکنی و به نظرت مزخرف محض میاد. گفتن اینکه برو بخواب و فردا دوباره بیا سراغش و صافکاریش کن هم، هیچ حالت رو بهتر نمیکنه.
حالا بماند که از اون بدتر وقتیه که کار منتشر میشه و حتی باز کردن لینکش برات سخته، چه برسه به دوباره خوندنش. واقعا باید یک زمانی نوشتن را ول کنم و تا میتونم از کلمهها دور بشم. میدونم که نمیتونم، میدونم که نمیشه. اما چرا اینقدر نوشتن سخته.
اون چیزی که رنج و لذت همزمان داره و همزمان میکشدت و زندهات میکنه، همین نوشتن و ردیف کردن کلماته
۲ نظر:
سلام.
تو جزو اون دخترهایی هستی که من همیشه دوست داشتم به عنوان دوست داشته باشمش.
خب بیا با هم دوست بشیم :)
ارسال یک نظر