من از جنگ بیزارم. فرقی نمیکنه که قرار باشه کشورم با یک کشور دیگه بجنگه، خودم توی خیابون با مردهایی که متلک میگن و دستمالی میکنن بجنگم یا جنگ سر چیزهای خیلی کوچکی باشه که از نگاه من فقط به خودم مربوطه و حتی نیازی به توضیح هم ندارن چه برسه به جنگ.
ایران که بودم همه زندگیم جنگ بود. جنگ سر اینکه کلمههام سانسور نشن. جنگ سر اینکه کارفرما حقوقم را به موقع بده. جنگ سر اینکه گشت ارشاد به پای بی جوراب و نازکی مانتویی که زیرش یقه اسکی استین بلند پوشیدم گیر نده. جنگ سر رفتن به تجمعی که خطر بازداشت داشت. جنگ سر دیربرگشتن به خونه. جنگ سر اینکه سردفتردار شروط ضمن عقد را ثبت نمیکرد. جنگ سر اینکه فلان فیلم را توی دانشگاه نمایش بدیم. جنگ سر اینکه نمی خوام عروسی بگیرم. جنگ سر اینکه پوششم چطور باشه. جنگ سر اینکه برگهای را که بازجو گذاشته جلوم امضا نکنم.جنگ سر اینکه چطوری می خوام زندگی کنم......
مهاجرت کردن از ایران، با همه سختیهایی که برام داشت و همه زخمهای که هنوز دردناکن، این خوبی را برام داشت که همه این جنگها تمام شد
۲ نظر:
وقتی با این جنگها بزرگ می شیم، دیگه هیچ وقت آدمهای عادی نیستیم ... حتی بیرون از ایران هم با یک تلنگر کوچولو دوباره میریم توی فاز دفاع، مقابله، حمله...
آخ گفتی...
این جنگ بی پایان سر ساده ترین چیزها و ابتدایی ترین حقوق انقدر از من انرژی می گرفت که احساس می کردم اگه از ایران نرم زندگیم همش صرف جنگیدن میشه. به جای اینکه به جلو برم همش درجا خواهم زد.
ارسال یک نظر