امان از این سگ ول‌نکن

هربار که از یک دوره افسردگی بیرون میام، مثل آدمی‌ام که سرش را کرده بودن زیر آب و نمی‌تونست نفس بکشه و حالا آب‌چکون  و خیس و نفس نفس زنان دوباره برگشته به زندگی. این بار دوره‌اش خیلی کوتاه بود و می‌دونم که احتمالا دلیلش بالا پایین شدن هورمون‌‌ها توی دوره پریودم بود (بله یک ماه هم که درد ندارم، اینطوری تلافی می‌کنه) اما حتی وقتی یاد این پنج روز گذشته می‌افتم، نفسم می‌گیره.
البته که بلدم چی کار کنم که افسردگی دامن‌گیر و طولانی نشه و البته که هر پنج روزش را هرطور که بود خودم را از خانه انداختم و بیرون و راه رفتم و گوشه‌های جدید شهر را کشف کردم و کار کردم و نوشتم و حتی برای خودم بستنی قیفی خریدم. اما اون ابر سیاهی که همه چیز را ترسناک و بیهوده می‌کنه و هی می‌پرسه « که چی؟» هم دنبالم بود و نمی‌گذاشت خورشید را ببینم. و خب، خورشید هم اینقدر کم بود این روزها که بدون افسردگی هم پیدا کردنش آسون نبود و شاید اصلا تقصیر این هورمون‌های بیچاره نیست و واقعا این هوای ابری و بدون خورشید حالم  را بد کرده بود.

امروز، وقتی صبح زود رفتم کنار رودخانه دویدم و بعدش دوش گرفتم و پریدم توی کافه و کارم را شروع کردم، حس آدمی را داشتم که پنج روز هرچی دویده جلو نرفته و حالا یک دفعه مثل تیر از کمان رها شده، پریده بیرون.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...