آشفتگی



پريود اين ماهم كمرشكن بود. هورمون هام طوري بهم ريخته بودن كه بايد مدال بدم به خودم كه صحيح و سالم اين پنج روز را طي كردم. چيز عجيب درباره برلين اينه كه تقريبا هر روز از خونه بيرون رفتم و توي كافه كار كردم و اگه بخوام از اون طرف نگاهش كنم، تقريبا توي خونه نمي تونستم كار كنم.

اتاقم بزرگ و خوب بود، با كاناپه و ميز و بالكن، اما براي اولين بار بعد از هزارسال، هر روز مثل تيري كه از كمون بپره مي زدم بيرون و بساطم را توي يكي از كافه هاي شهر پهن مي كردم. امروز تنها روزي بود كه موندم خونه و تنها روزي هم بود كه كار نكردم. صبح با سردرد و گوش درد و گلو درد بيدار شدم و گفتم از توي تخت كار مي كنم، اما در عوض فرندز ديدم و وسط روز خوابيدم و كابوس ديدم كه مي خوان مهدي پرپنچي را اعدام كنن و من و يك گروه از بچه ها رفتيم پيش خامنه اي التماس كه اعدامش نكنيد و اون وسطها هم داشتن حكم اعدامش را با خفه كردنش اجرا مي كردن…

فكر كنم همينها كافيه كه نشون بده چه روز محشري داشتم و چقدر سخت بود كه ساعت ده و نيم شب خودمو بكشم سركوچه و پيتزا بخرم و بشينم اينجا كتاب بخونم. كتابه البته درباره يكي بود كه توي تيمارستام بستري شده بود و بعد از دو صفحه بستمش.

امروز دقيقا به همين اشفتگي همين نوشته ها بود و همه چيز در بيهوده ترين وضعيت ممكن خودش را نشون مي داد. خيلي به خودم افتخار مي كنم كه هي يادم بود كه تاثير هورمونه و فردا حتمن خوب مي شم.

خوبي برلين و خوبي خونه اي وسط شهر داشتن اينه كه حتي اگه حالم به خرابي امشب باشه هم مي تونم خودم را اخر شب بكشم بيرون و حتي شده يك ذره، احساس بهتري داشته باشم

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...