وقتی راه افتادم، یک تصویر محو از مسیرم داشتم که نصفش براساس ارزوها و رویاهام بود و نصف دیگرش براساس تجربه آدمهای دیگهای که داشتند این مدلی زندگی میکردند و البته آرزوها و تجربهها را براساس تواناییها و جیب خودم، شکل دادم. با این حال، هرچه که جلوتر میرم، راهی که مال منه مشخص تر میشه، از چیزهای کوچک گرفته مثل اینکه کدوم لباسها به دردم میخورن و کدومها را باید دوباره رد کنم برن و از اینی که هستم سبکتر بشم. یا حتی چه چیزهایی را باید کمکم و به مرور اضافه کنم. کندیاش . به خاطر رعایت جیبمه و اینکه واقعا مطمئن باشم لازمشون دارم و فقط یک هوس نیست که الکی بارم را سنگین کنه. حالا می دونم که هر شهر را بین یک تا دو ماه بیشتر نمیخواهم بمونم و اینطوری پیش میرم که اولش فقط کار میکنم و یک گوشه شهر میمونم تا آرام بشم و اهلی و بعدش کمکم شعاع حرکتم را بزرگتر میکنم و میرم گردش برای خودم. یا مثلا میدونم که ترجیحم اینه که بیشتر بیرون کار کنم و غذا بخورم و بنابراین آشپزخانه خیلی مهم نیست و حتی اینترنت خوب هم میتونه مهم نباشه. این ۴۰ روزی که برلینم هستم شاید سه روز هم از خونه کار نکردم و در مجموع حتی یک هفته هم آشپزی نکردم و خیلی وقتها حتی صبحانه را هم بیرون میخورم. کلا برنامه اینه که صبحها دوش میگیرم، لباس میپوشم میزنم بیرون، یک کافه دور یا نزدیک پیدا میکنم و کار میکنم. گاهی صبحانه و ناهار و شام را همونجا میخورم و گاهی هم برای هر وعده کافه را عوض میکنم. از کار عقب که نباشم هم به خودم این فرصت را میدهم که کمی پیاده روی کنم و یک کافه دورتر از خانه پیدا کنم. یا مثل امروز که تقریبا تعطیلم و فقط دو سه ساعت قراره کار کنم، میتونم پیاده راه بیافتم برم یک طرف دیگه شهر و برای خودم گوشههای قشنگ شهر را کشف کنم.
امروز یک کیف کوچولو برای لوازم ارایش و بهداشتی و داروها خریدم. دیروز هم دوتا شلوار مشکی نخی. یکی بلند و یکی شلوارک. که هردوشون چندکاره هستن و در عوضش میتونم چند تا از لباسهای راحتی که این چندوقته استفاده نکردم یا کم استفاده کردم را همینجا جا بگذارم. چندتا تکه دیگه مثل یک سویشرت خیلی نازک هم لازم دارم اما فعلا دست نگهداشتم. خیلی دارم به روز زندگی میکنم. یعنی به روز که نه، به ماه. الان برنامه ام تا ۱ اکتبر دقیق چیده شده. بلیط و خانه هم دارم. بعدش چی؟ هنوز نمیدونم. اول از همه باید امروز یک براورد دقیق کنم که چقدر دیگه برلین کار دارم و تا کی«باید» برلین باشم. بعدش ترجیحم اینه که راه بیافتم. از قرار معلوم، واقعا قرارم نمیگیره دیگه و این هم خوبه و هم عجیب. تنها چیزی که الان خیلی مهمه اینه که به جز کارم، به هیچ چیز و هیچکس دیگهای قول ندهم. دیروز دخترک بعد از کلی مسخره بازی و یک کم غریبی کردن، بهم گفت پاشو همین الان بیا و آخ چه دلم میخواست که پرواز کنم طرفش. بعدش که گفتم نمیشه، گفت خب فردا بیا. یک طوری گفت که حتی رفتم بلیطها را هم چک کردم ولی واقعا نمیتونم الان ۵۰۰ تا بدم برای پرواز و بهش گفتم باید تا ۲۰ روز دیگه صبر کنی عزیزم. خودم بیشتر از اون نیازمند این صبوری کردنم.
