کنج امن



یک ماهی که برلین بودم بیشترش را توی همین دوتا محله نیوکلن و کویرزبرگ که حوالی خانه‌ام هستند چرخیدم. برلین خیلی ساختار محله‌ای داره و همین محله‌های دور و بر من اینقدر هرچیزی که بخواهم از رستوران و کافه‌های خوب، کناره رودخانه و کانال، پارک‌های جنگلی قشنگ، بازارچه‌های محلی و کوچه و خیابان‌های قشنگ دارن که واقعا ادم خیلی لازم نداره بره دورتر. این چند روز اخیر اما به بهانه دو دوستی که از لندن امده بودن کلی از شعاع خودم دور شدم و جاهای دلبر دیگه را هم دیدم و فکر کنم اگه این هفته را خوب کار کنم و چندتا مطلب نیمه کاره‌ای که دستمه را تحویل بدم، اصلا شاید هفته دیگه بساطم را دورتر، مثلا توی محله یهودی‌ها پهن کنم.
ولی واقعیتش اینه که وقتی همه چیز زندگی‌ات اینطور تغییر کرده و مدام در حال جابجایی و تغییر هستی، نگه داشتن نقاط امن و آرامی مثل کافه دنج سرکوچه، کمک می‌کنه که یک حدمتعادلی از امنیت را داشته باشی و فکر نکنی که هر روز صبح یک آدم تازه متولد شده هستی که باید همه چیز را از نو تجربه کنی.
یکی از زن‌های مهم و قدرتمند من، کاملا یک جا نشینه. از اونایی که دلش می‌خواد بساطش را طوری پهن کنه که جز جنگ و زلزله زور هیچی به تکون دادنش نرسه و حتی سفر هم که می ره یک گوشه‌ای ولو بشه و از ارامش و سکونی که جای جدید داره لذت ببره. این طفلک یک جا نشینم اما گیر آن یکی زنی افتاده که خیلی ساله بی‌قراره و حالا اون بی‌قراری از توی کله‌اش به پاهاش هم رسیده و جز رفتن و رفتن کاری ازش برنمیاد و تنها امتیازی که می تونه به زن یک‌جا نشینم بده، همین کافه سر کوچه و محله آشنا  و نگرداندنش دور شهره.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...