پارسال همین روزها بود که هوایی شدم و خواستم که بالاخره رویای هزار سالهام را زندگی کنم. رویای هزارسالهام، یک زندگی مینیمالیستی بود که همه زندگیام توی یک چمدان کوچک جا بشه، خانه، به عنوان جای ثابتی در یک نقطه از جهان، نداشته باشم و راه بیافتم تا ببینم آسمان هرجای جهان چه رنگیه؟ توی رویاهایی که از ۱۵-۱۶ سالگی میبافتم دلم میخواست راه بیافتم و قصه آدمها را بنویسم. ولی همه چیز یک خیال خیلی خیلی دور بود. تنها باری که همه چیز را روی کاغذ آوردم و واقعا میخواستم بروم دنبالش حوالی ۲۴ سالگی بود. اون روزها دلم میخواست با یک لندرور دور ایران بچرخم ، کتابخانه سیار برای بچههای روستایی داشته باشم و خودم هم بله، همان آرزوی قدیمی: قصه آدمها را بنویسم. همه اینها را میخواستم و تنهایی از پسش برنمیامدم و نشد که بشه .
حالا اما بالاخره دارم آرزوم را زندگی میکنم. کار آنلاین دارم و هرجایی که برق و اینترنت داشته باشه میتونم لپتاپم را باز کنم و کار کنم و کنارش هم زندگی. شدهام یک کوچنشین دیجیتال که شهر به شهر جلو میرم، زندگی میکنم، کار میکنم و آدمهای جدید را میشناسم.
